شنبه 10 دی 1384

[عمومی , ]

داستانی كه  60  سال
از تازگی آن می‌گذرد!
 

آقای "كاربر" رئیس سجلات كل مملكتی شده است. این خبررا چند روز پیش همه روزنامه‌ها نوشته بودند، مخصوصا پس از‌بی‌ترتیبی‌هائی كه از چندی پیش دراین اداره جلب توجه مطبوعات را كرده بود، چنین انتصابی كه مقدمه اصلاحات مهمی می‌بایستی باشد، بسیار با اهمیت تلقی شد.

روزنامه‌های طرفدار دولت، مخصوصا شرح مفصلی، تا آنجا كه درایران سابقه دارد، درباره شخصیت آقای "كاربر" نوشتند و اصطلاحاتی از قبیل " جوانی تحصیل كرده ومیهن پرست" و " ازخانواده‌های اصیل وشریف" با " سوابق آزادیخواهی ومیهن پرستی» و نظیر اینها درستونهای اخبارداخله مطبوعات زیاد خوانده شد و رادیو تهران نیز قسمتی از آنها را دربرنامه فكاهی روز " جمعه" خود نقل كرد.

علاقه من به آقای كاربرازنظر دیگری است. ما با هم آشنا هستیم. از بچگی با هم دریك مدرسه بودیم وبعدا هم كه ازیكدیگرجدا شدیم، بازهم هروقت من درزندگی احتیاج به كمكی داشتم، مخصوصا وقتی كارم دریكی ازادارات دولتی گیرمی كرد، و كارمندان دولت با‌بی‌اعتنائی جواب مرا می‌دادند یقین داشتم كه آقای كاربر ازبذل هیچگونه مساعدتی مضایقه ندارد. آقای كاربر با اغلب روسای ادارات دولتی دوست وآشنا بود وگره هركاری را میتوانست بگشاید. ازكجا با آنها آشنا شده بود- من نمیدانم، ولی بعضی این كاره هستند و هرمشكلی بدست آنها گشوده می‌شود.

قریب  7  سال پیش بود- نه، دقیقا میتوانم بگویم- درست  7  سال و پنج ماه و  14  روزپیش بود كه آقای كاربرخدمت بزرگی بمن كرد. این مدت را ازاین جهت بخوبی می‌دانم كه طفل من امروزدرست  7  سال وپنج ماه و14  روزازعمرش میگذرد وروزپس ازتولدش، یكروزجمعه بود كه من بدیدن آقای كاربررفتم و ازایشان تقاضا كردم كه درگرفتن سجل احوال برای طفل نوزادم به من كمك كند. اوهم فوری تقاضای مرا قبول كرد و روزشنبه با هم به اداره سجلات رفتیم. باید بگویم كه من هم درعوض باو خدمت كرده ام. دو دوره است كه در انتخابات به او رای می‌دهم و از پادوهای انتخاباتی اوهستم.

... درست  7  سال وپنج ماه و14  روزپیش بود.

 

مدتی درحیاط‌های تو درتوی اداره سجلات كل پرسان پرسان گذشتیم تا اینكه توانستیم خدمت آقای رئیس برسیم. همه جا با تشریفات كامل ازآقای كاربر پذیرائی می‌كردند و او با اغلب آنها، حتی با پیشخدمت‌ها خیلی گرم ومهربان صحبت میكرد و درجواب اغلب آنها میگفت " سلام آقا، سلام آقا،" "  سایه شما كم نشود"، " سلام آقا، دست حق به همراهت."

دراطاق رئیس سجلات، فوری برای ما چای آوردند وحضرت رئیس خیلی خوشحال بودند از اینكه امرخیری برای من پیش آمد كرده است كه بالنتیجه موفق بدیدارآقای كاربرشده اند... ومدتها مشتاق دیدارآقای كاربر بوده اند... و واقعا" ازمصاحبت ایشان استفاده می‌كنند وازاین حرفها... بالاخره چندین مرتبه زنگ زد و پیشخدمت‌ها آمدند ورفتند تا اینكه مرا باطاق شعبه هفت دائره سوم اداره چهارم كه مخصوص صدور سجل احوال اطفال اشخاصی مانند من است، فرستادند، وآقای كاربرپیش حضرت رئیس ماند.

درشعبه هفت دائره سوم اداره چهارم، مردكی سی وچند ساله پشت میز نشسته بود. قریب پنجاه شصت پرونده مانند دیوارهای دژی مستحكم، سركوچك و صورت نتراشیده او را حفاظت می‌كردند. پیشخدمت حضرت رئیس مرا به او معرفی كرد. مردك بدون اینكه سرش را تكان بدهد، فقط پوست پیشانی و ابروان ومژه‌های چشمش را بالا برد ونیمه نگاهی بمن كرد وگفت: " ببینم"

من تمام اسناد ومداركی را، كه جهت تهیه شناسنامه برای بچه ام لازم بود، باو نشان دادم وگفتم كه " من فلان كس هستم" بخیال اینكه شاید مرا بشناسد. چون دیدم عكس العملی نشان نداد، اسم شاهد مرا كه آقای كاربر است گفتم. بازهم به گمان اینكه او را می‌شناسد و مخصوصا تذكردادم كه ایشان از دوستان بسیارصمیمی من هستند و كاملا مسبوقند كه من چندی پیش ازدواج كرده ام وخداوند شش روزپیش، این بچه را بما عطا فرموده است و الان آقای كاربر درحضوررئیس نشسته اند و ایشان با حضرت رئیس دوستی و سابقه دارند وهر دوی این آقایان منتظرمن هستند.

مردك ابدا" نگاهی بمن نمی كرد، سیگاراشنو را، كه بچوب سیگارمشكی رنگی زده بود، می‌كشید ودستش را از نزدیك لبانش بكنار میزمی برد و آهسته چوب سیگار را به لبه زیر سیگاری حلبی میزد و ازطنین فلز كیف می‌كرد. بعد من اسم خودم و اسم زنم و اسم پدر و مادرخودم و اسم پدر و مادر زنم و اسم آقای كاربر را گفتم.

مردك وقتی همه حرفهای مرا خوب شنید، سرش را ازروی كاغذها و پرونده‌هائی كه روی میزش انباركرده بود، بلند كرد و كجكی سرتا پای مرا وراندازكرد، دو چین یكی بزیرچشم راست و یكی هم بگوشه لب راستش انداخت و گفت:

" همه اش درست است. هیچ عیب ونقصی ندارد. شما معلوم است كه كار آزموده هستید. اما بدبختانه وقت گذشته است. درست پنج دقیقه ازظهر می‌گذرد، فردا اول وقت تشریف بیاورید وسجل آقازاده تان را بگیرید و بسلامت تشریف ببرید."

گفتم" " آقای رئیس، من امروز از كارم محض خاطراین سجل بیكارشده ام و فردا نمیتوانم بیایم..."

حرف مرا قطع كرد، سرش را كمی بالاتر برد، چند چین دیگر به پیشانی انداخت، هردو چشمش را نیم بسته كرد و گفت:

" مگرشما تاجرنیستید؟ "

هنوزجواب مرا كه " خیرمن تاجرنیستم" نشنیده بود كه بازهم شروع كرد یكریزحرف زدن:

 " شما تاجرهستید، ازشال گردنتان پیداست."

گفتم: " خیر، من هم مثل شما عضو اداره صنایع هستم و مثل شما دارای میزی دریكی ازشعبات آن اداره می‌باشم. گذشته ازاین ما تا ظهركارنمی كنیم، ما تا دوساعت بعد ازظهرمشغولیم. همه كارمندان اداره تا دو بعد ازظهر كار میكنند."

دیگربمن فرصت نداد، براق شد و پرید بمن:

" نه خیر، شما تاجرهستید وازمقام اداریتان سوء استفاده می‌كنید، شما هرروز برای مردم سجل احوال می‌گیرید ومی فروشید. من اینجا ننشسته ام كه آدمی مثل شما بیاید اینجا وبه من درحین انجام وظیفه توهین كند؟ زود تشریف ببرید والا همین الان پرونده‌ای برایتان تشكیل میدهم."

زنگ زد و فراش آمد و می‌خواست مرا ازشعبه هفت دائره سوم اداره چهارم بیرون كند كه من خودم حساب كارخودم را كردم و رفتم. رفتم یكراست پیش رئیس كال سجلات.

... اما نه بقصد اینكه ازرئیس شعبه هفت دائره سوم اداره چهارم شكایت كنم، من ازآن آدمها نیستم كه برای كسی پاپوش بدوزم، رفتم كه باتفاق رفیقم آقای كاربرمراجعت كنم. پیشخدمت دررا بازكرد. حضرت رئیس كل سجلات ازسرمیزش بلند شد وآقای كاربرهم برخاست وگفت:

" خوب، ما دیگرمزاحم نمیشویم."

هرچه حضرت رئیس اصراركرد كه كمی استراحت كنیم ویك فنجان قهوه میل نمائیم، آقای كاربرقبول نكرد و با هم پس ازخداحافظی و اظهارتشكر از اطاق رئیس خارج شدیم.

پیشخدمت‌ها همه سلام وتعارف می‌كردند، درراه رو آقای كاربربا لحنی كه ازآن اعتراض استنباط میشد گفت: " كمی زیاد طول كشید." من جوابی ندادم، چون نمی خواستم بگویم كه هنوز سجل بچه ام را نگرفته ام. بعد آقای كاربر از رئیس سجلات صحبت كرد و گفت كه آدم بدی نیست ومرد با ابتكاری است و خیال دارد كه اصلاحاتی بكند، وهم اكنون تغییراتی دربرگ‌های شناسنامه داده ومخصوصا كاری كرده است كه تشریفات آن پیش ازچند دقیقه طول نكشد. ویكمرتبه روكرد به من و گفت: " بدهید ببینم چه تغییراتی در دفتر سجل داده اند."

شرح وقایع را برایش گفتم، خندید و برگشتیم. هنوزازحیاط‌های تو درتوی اداره كل سجلات عبورنكرده بودیم كه باز سراغ شعبه هفت دایره سوم اداره چهارم را گرفتیم ولی آندفعه طوردیگروارد شدیم. آقای كاربر به یكی از پیشخدمت‌ها دو قران داد و او ما را هدایت كرد وخودش، بدون اینكه به اعتراض فراش مخصوص دراطاق شعبه هفتم دائیره سوم اداره چهارم توجهی كند، دررا برای ما بازكرد وبه مردكی كه پشت میزریاست نشسته بود نمیدانم چه گفت و یا چه اشاره‌ای كرد كه این بار ازجایش بلند شد وصندلی به آقای كاربرتعارف كرد و دستورداد كه برای منهم صندلی بیاورند.

آقای كاربرگرم باو دست داد و گفت: " ما مسافرهستیم ومن میدانم كه شما طبق مقررات حق ندارید بعد ازظهر دیگر تقاضائی برای صدورشناسنامه قبول كنید ولی البته این مورد استثنائی است..."

فرصت نمی داد كه رئیس شعبه هفت دایره سوم اداره چهارم صحبت كند " چقدربعد ازظهربود. پنج دقیق؟ نخیرنبود، فقط  دو دقیقه بود، خوب دو دقیقه ونیم بود. اهمیت ندارد..."

وبعد با چابكی كه من تصورآنرا نمیتوانم بكنم، دریك آن، كشوی میز توسط مردك رئیس شعبه بازشد و دست رفیق من آقای كاربریك اسكناس دو تومانی و یك اسكناس پنج ریالی را بداخل كشو پرت كرد؛ ورفت.  ومن ماندم ...

سجل صادرشد ومن چند دقیقه‌ای منتظرامضای آن شدم. مردك رئیس شعبه درقیافه من خواند كه چقدرناشی هستم. نگاهی بمن می‌كرد وبی خودی قلم را روی كاغذ یاد داشت‌های شعبه هفت دایره سوم اداره چهارم گردش میداد.

" خدا ببخشدتان. بچه اولتان است، معلوم است. من هشت تا اولاد دارم، زن اولم چند سال پیش عمرش را به شما داد. بچه‌ها را مادرم نگهداری می‌كند. ماهی  95  تومان بمن می‌دهند. خودم هم علیل هستم. امرم نمیگذرد. نمیگویم كه اولین دفعه است كه اینطوری كارمردم را راه میاندازم، نه. چندین سال است، اما هروقت با یكی ازامثال شما مواجه میشوم، خجالت می‌كشم. من اگرمیدانستم كه شما واقعا مثل من مستخدم اداره صنایع هستید، اینطوربا شما رفتار نمی كردم. اما یك نصیحت بشما بكنم. چرا شما بلد نیستید، چرا یاد نمی گیرید؟ شما همه اش ازدوستی خودتان با رئیس اداره صحبت می‌كردید، مگرمن نمیدانم كه او خودش این كاره است."

" هروقت یك نفررئیس اداره شد كه این كاره نبود، به شما قول میدهم كه منهم دیگركارمردم را هروقتی كه باشد چه پنج دقیقه پس از  12  و چه پنج دقیقه قبل ازظهر راه بیندازم."

برگ شناسنامه بچه ام را گرفتم، خدا حافظی كردم و رفتم.

 

آقای كاربر رئیس سجلات كل مملكتی شده است. این خبررا چند روز پیش همه روزنامه‌ها نوشته بودند. مخصوصا پس از‌بی‌ترتیبی‌هائی كه ازچندی پیش دراین اداره جلب توجه مطبوعات را كرده بود. چنین انتصابی كه مقدمه اصلاحات مهمی می‌بایستی باشد بسیار با اهمیت تلقی شد...

آقای كاربر رفیق من است. درزندگی به من كمك كرده ومنهم دو باربه او رای داده ام كه وكیل مجلس شورای ملی بشود. ریاست سجلات كل مملكتی برای او كاركوچكی است. با وجود این رفتم كه به آقای كاربرتبریك بگویم و مخصوصا آخرین جمله‌ای را كه مردك رئیس شعبه هفت دائره سوم اداره چهارم بمن گفته بود، باو تذكردهم.

" هروقت یكنفررئیس اداره شد كه این كاره نبوده، بشما قول میدهم كه منهم دیگر كارمردم را هروقتی كه باشد، چه پنج دقیقه پس از12  چه پنج دقیقه قبل ازظهر راه بیندازم."

آقای كاربررئیس كل سجلات خیلی با مهربانی ازمن پذیرائی كرد: " خوش آمدی، آقا، ممنونم. خیلی ممنونم." دستورداد كه برایم چای وقهوه بیاورند. سیگاربمن تعارف كرد وخوشحال شد كه بسراغ او آمده ام، ازكارم پرسید. بعد معاونش را به من معرفی كرد. معاون كل سجلات فوری مرا شناخت، بمن دست داده و گفت: " دیگرخدا اولادی بهتان نداده است؟ "

آقای معاون كل سجلات همان مردكی بود كه هفت سال و پنج ماه  14  روز پیش رئیس شعبه هفت دائره سوم اداره چهارم بود.(1325- مجله نامه مردم به سردبیری احسان طبری)

منبع:پیک نت

 

نوشته شده توسط داریوش در  شنبه 10 دی 1384  و ساعت 08:12 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 شنبه 10 دی 1384

[عمومی , ]

همسایه‌ها
پرفروش ترین "رمان"
زیر زمینی ایران
انتشار"مردخاكستری» و ضمیمه آن
( مقالات، گفتگوها و یادداشت‌های احمدمحمود)
 امروز و فردا می‌شود!

 

رمان "مردخاكستری" آخرین نوشته احمد محمود قرار است این روزها برای فروش توزیع شود. امروز و فردا می‌كنند، كه باید امیدوار بود وزارت ارشاد سردار هرندی موش دوانی نكرده باشد. مردخاكستری با نظارت خانواده احمد محمود چاپ شده و مقالات، یادداشت‌های روزانه و برخی گفتگوهای وی نیز ضمیمه آن شده است. این مجموعه، خواه نا خواه اشتیاق توام با كنجكاوی بسیاری را برانگیخته و طبیعی است كه این روزها مشتاقان مرتب به كتابفروشی‌ها مراجعه كنند. ضمیمه را "دیدار با احمدی محمود" نام كرده اند.

ناشر گفته است، كتاب قرار بود در سالروز تولد احمد محمود منتشر شود اما مشكل چاپی پیدا شد و عقب افتاد!

این كتاب حاصل  3  سال تلاش ناشر و خانواده احمدمحمود است. ناشر اضافه كرده كه وزارت ارشاد تا حالا برای انتشار این كتاب سنگ اندازی نكرده اما رمان "همسایه" كه در زمان شاه ممنوع بود و پس از انقلاب  57  چاپ و انتشار آن آزاد شد، حالا دوباره اجازه انتشار ندارد! یعنی همه نوشته‌های احمد محمود اجازه انتشار دارد جز "همسایه"ها!

همین ممنوعیت حكومتی باعث شده تا كتاب بصورت زیرزمینی و باصطلاح چاپ سفید بصورت وسیع چاپ و توزیع شود. این رمان، عمده شرح رویدادهای سیاسی پس از كودتای  28  مرداد (زندان‌های فرمانداری نظامی و تبعیدگاه‌های سیاسی) است و معلوم نیست رهبران جمهوری اسلامی چه تشابه و نزدیكی بین خود و كودتاچیان  28  مرداد می‌بینند كه از تداعی آن با خواندن همسایه‌ها نگرانند؟!

چاپ سوم "مدار صفر درجه " زیرچاپ است و چاپ ششم " داستان یك شهر " به دلیل نبودن كاغذ  90*60  متوقف مانده است.

 

نوشته شده توسط داریوش در  شنبه 10 دی 1384  و ساعت 08:12 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 شنبه 3 دی 1384

[عمومی , ]

در نیمروز ساکت پاییز، سوگسروده "شاهرخ تندروصالح" برای منوچهر آتشی، مهر

از گوشه‌ افق سیاهی قیر مذاب می‌راند و می راند تا انتهای روح قد می‌کشد تباهی و تکرار ...


ما دست بسته، خسته ، آوار می شویم
در قاب های مرده هر روز

پروانه امید
مچاله
بر یاسِ سپید ، در دست‌های عاشق ویران
ماهِ مویه گر
اسب ِ سپید گمشده ایل
یال سوخته بر می‌آید از رؤیاهایی کبود


در نیمروز ساکت پاییز
بوشهر خواب می‌بیند
ققنوس پیرِ خود را پرپر
بر تشت خاکستر

آتش گرفته حنجره ماه
تعبیر خواب ِ مرده امروز است
این مور مور
بیداری است یا خواب؟


در دور دست دریا صدای شروه خوانی جاشوهاست
هلهله فانوس های دریایی
سیلی ِ امواج بر موجکوب ساحل تنها
و بانگ ِ رود رود، در کوچه‌های شرجی

 

نوشته شده توسط داریوش در  شنبه 3 دی 1384  و ساعت 09:12 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 شنبه 3 دی 1384

[عمومی , ]

یاد آتشى در خانه هنرمندان
160278.jpg
موسسه كارنامه روز یكشنبه (فردا) یاد منوچهر آتشى شاعر و همكار این موسسه را گرامى مى دارد. در این مراسم كه ساعت چهار عصر در خانه هنرمندان ایران برگزار مى شود، فیلمى از زندگى آتشى به همراه بخشى از كار او در موسسه كارنامه به نمایش درمى آید. منوچهر آتشى در مجله كارنامه (كه انتشار آن متوقف شده است) مسئول بخش شعر بود و در موسسه كارگاه هاى شعر برگزار مى كرد. در بخش دیگرى از این فیلم گوشه هایى از شعرخوانى ها و جلسات داورى او در جایزه شعر كارنامه به نمایش درمى آید. موسیقى بوشهرى با خوانش شعر «آهنگ دیگر» از سروده هاى مرحوم آتشى در این مراسم اجرا مى شود. محمد حقوقى و خشایار دیهیمى از سخنرانان این مراسم هستند و گروهى از شعرا به شعرخوانى مى پردازند. این مراسم تا هشت شب ادامه دارد و ورود براى عموم آزاد است. خانه هنرمندان ایران در خیابان ایرانشهر، باغ هنر واقع است.

 

نوشته شده توسط داریوش در  شنبه 3 دی 1384  و ساعت 08:12 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 پنجشنبه 1 دی 1384

[عمومی , ]

بزرگداشت
فرخی یزدی
در دانشگاه یزد

 

بزرگداشت فرخی یزدی در سالن علامه طباطبایی دانشگاه آزاد اسلامی یزد و به همت انجمن علمی - ادبی حافظ برگزار شد. معرفی فرخی یزدی، زندگینامه فرخی، شعر‌ و زندگی فرخی، مقاله‌ای درباره شخصیت او از مجموعه برنامه‌های این بزرگداشت بود.غزلی از فرخی سرآغاز آشناسازی حاضران با آزادی و آزادیخواهی فرخی یزدی به عنوان یك شاعر آزادی‌خواه بود.

سخنرانان از دوره مشروطیت گفتند و دوره‌های مهم ادبیات و بویژه ادبیات سیاسی درایران.

در این مراسم فرخی شاعر لب‌دوخته ایران و فرزند خلف مشروطیت معرفی شد كه تا پایان عمر از آرمان‌های خود دست بر نداشت.

پیک نت

 

نوشته شده توسط داریوش در  پنجشنبه 1 دی 1384  و ساعت 04:12 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 پنجشنبه 1 دی 1384

[عمومی , ]

با بازگشت لطفی به ایران
گروه شیدا
به سالهای اوج خود باز می‌گردد؟

"محمد رضا لطفی " تار زیر بغل، به ایران بازگشت و راهی گرگان در شمال ایران شد. نمی خواهد آنجا بماند. برای دیدار دوستان و بستگاه رفته و به تهران باز می‌گردد.

لطفی موسس و سرپرست گروه شیدا و از شاگردان " علی اكبر خان شهنازی " است . او ردیف آوازی را نیز نزد " عبدالله خان دوامی" فرا گرفته است. " یادعارف " ، " گریه بید"، " قافله سالار"، "سپیده" و ... از ساخته‌های اوست. شاید با بازگشت لطفی به ایران، گروه شیدا یكبار دیگر همان شود كه سالها بود

پیک نت

 

نوشته شده توسط داریوش در  پنجشنبه 1 دی 1384  و ساعت 04:12 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 پنجشنبه 1 دی 1384

[عمومی , ]

لحظه لحظه‌های روزهای آخر
آخرین غزل
فریدون مشیری
در بستر مرگ

 

انسان‌های بسیاری را در واپسین دم حیات دیده‌ام. آنگاه كه در بستر وداع با زندگی، با چشمی نیمه باز این و آن را طلب می‌كنند. آنگاه كه به دشواری زبان در دهان می‌گردانند تا نام عزیزی را بر زبان آورند و یا آنچه را در این دنیا باقی می‌گذارند به این و آن ببخشند. اگر هیچیك از اینها نباشد، نگران از یادگارهای تلخی كه در اینسو می‌گذارند از این و آن طلب بخشش می‌كنند.

این لحظات انسان‌ها، گاه دریچه‌ایست به روی ضمیر همیشه پنهان آنها در سال‌های طولانی حیات و گاه تائیدی است بر شناختی كه سال‌ها با آن آشنا بوده‌ای.

بسیار دیده‌ام پیرانی را كه در این روزها و لحظات كت و شلوار دامادی و پیراهن عروسی‌شان را كه دهها سال به عزیزی حفظ كرده‌اند، بنام این و آن می‌كنند تا شادی و شادكامی را به ارث گذاشته باشند، مردان بدخلقی را دیده‌ام كه در واپسین لحظات زندگی همه مهربانی سال‌ها پنهان كرده خویش را ناگهان بروز می‌دهند. خشم واگذاشتن و رفتن را در تنگ‌نظری كسانی در این لحظات دیده‌ام كه در طول سال‌ها، از سر بده بستان دستی به بخشش داشته‌اند! كسانی را دیده‌ام كه تحمل دیگران را در اتاقی كه در آن مرگ را انتظار می‌كشند نیز نداشته‌اند، همه را بیرون كرده‌اند تا از رفتن خویش و باقی ماندن دیگران رشك نبرند، و كسانی را دیده‌ام كه سراغ دورترین آشنایان را، از سر غمخواری و نگران از غم  آنها گرفته‌اند.

كوتاه كنم؛ آنچه در ضمیر است، در واپسین لحظات زندگی در آینه وجود تجلی می‌كند؛ و آنگاه كه مرگ محتوم آهسته و‌بی‌وقفه به بیماری نزدیك می‌شود كه از مدت‌ها پیش می‌داند گریزی از پذیرش آن نیست، آینه‌ای تمام قد می‌شود!

فریدون مشیری را در این آینه تمام قد دیدم. می‌دانست رفتنی‌است و عشق را با خود می‌برد! 

از دو سال پیش. از دو ماه پیش و از چند روز پیش. از آن لحظه كه دانست خونش آلوده به سرطان است، تا لحظه‌ای كه این اختاپوس تمامی جانش را در چنگ گرفت. در تمام این دوران، او همان ماند كه همیشه بود: عاشق و مهربان!

كینه و نفرتی را در وجودش پنهان نداشت تا در دوران انتظار مرگ بروز دهد، جاه و مقامی را برای خویش فرض نكرده بود تا در غم بدست نیآوردن آن چنگ به صورت دیگران بیاندازد، ثروتی نداشت تا از برجای ماندن آن در عذاب باشد، عاشق بود نه مالكی كه ملك را در تملك خویش بخواهد، ملكی نداشت جز ملك وجودش كه آن نیز وقف عشق بود!

او در پیری و خمیدگی نیز همان بود كه در جوانی و رعنائی بود. همان كه شب‌های چهارشنبه، پله‌های باریك طبقه اول انجمن ادبی خانم "صدر" در سه راه "آبسردار" را پشت سر می‌گذاشت تا در طبقه دوم به جمع بپیوندد و پیام عشق را سر دهد. همان كه استاد "فرات" و مرحوم"جواهری»، با آنكه پاسداران شعر كلاسیك بودند، شب‌های جمعه در انجمن ادبی حافظ به احترامش بر می‌خاستند و كنار خود جایش می‌دادند.

گاهی سایه‌اش را تا هتل "مرمر" می‌كشاند و گاه در كافه نادری ظاهر می‌شد، اما در هیچ جمعی و بر سر هیچ میزی در گیر بحث "‌كهنه و نو" نشد تا نرنجد و نرنجاند!

این شیوه عشق ورزی او و پرهیز از رنجاندن دیگران بود. حتی در آن روزهائی كه در كنار "رهی معیری» در رادیو ایران ظاهر می‌شد. گاه هنگام ضبط گلها در خود غرق می‌شد و گاه در استادیوم شماره 14 با "رضا سیدحسینی» بر سر سبك‌های ادبی به نجوا می‌نشست.

او عاشق زیست، عاشق چشم بر جهان فرو بست و شكست گلبول‌های سرخ از گلبول‌های سفید را نیز عاشقانه  پذیرا شد. غزل عاشقانه‌ای را از او را برایتان بر گزیده ام، كه در دوران ستیز سرخ و سفید در رگهایش سروده بود. بسیاری، برای زنده نگهداشتن آن همیشه عاشق شهر خون نثار كردند اما تقدیر حكم خود را كرده بود. این غزل شرح حالی است از پایداری بر مهربانی و انسانیت كسی كه همیشه عاشق زیست. كسی كه در پاسداشت مهربانی و دوست داشتن، در واپسین هفته‌ها و روزها و لحظات نیز همان بود كه در سال‌های سلامت و برومندی و گردش شبانه در كوچه‌های خفته تهران، در سایه مهتاب، در پی معشوق.

 

مرگ عاشقانه!
جان زنده‌است اگر چه برنج از تنم هنوز
با خون این و آن نفسی می‌زنم هنوز
از خون تابناك و طربناك و پاك خود
یك یا دو قطره شعله كشد در تنم هنوز
گرمای عشق تاخته تا مغز استخوان
شعرم شرار اوست اگر روشنم هنوز
برگی ب
ه شاخسار حیاتم نمانده‌است
خارچمن گرفته بكف
، دامنم هنوز
از صحبت و صفای تو دل بر نمی‌كنم
از دست دل
، به جان تو، جان می‌كنم هنوز

پیک نت

 

نوشته شده توسط داریوش در  پنجشنبه 1 دی 1384  و ساعت 04:12 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 دوشنبه 28 آذر 1384

[عمومی , ]

نام فریدون عموزاده خلیلى براى بسیارى از شما كه با نشریات كودك و نوجوان آشنایى دارید، حتى اگر كتابخوان نباشید، نامى آشنا است. یكى از نوآورى هاى او در این عرصه روزنامه آفتابگردان بوده و اكنون چلچراغ دستاورد دیگر اوست. خلیلى متولد ۱۳۳۸ و فارغ التحصیل رشته ریاضى از دانشگاه تهران است. او فعالیت ادبى اش را با حوزه هنرى آغاز كرد و اولین اثر خود یعنى «فریاد كوهستان» را در سال ۱۳۶۱ منتشر كرد و در سال ۶۴ مانند جمعى دیگر از حوزه هنرى فاصله گرفت و پس از آن با راه اندازى مجله سروش نوجوان كه خود تجربه موفقى از این دست بود، به فعالیت پرداخت و روزنامه آفتابگردان در سال ۷۴ نقطه عطفى شد در كار مطبوعات كودك و نوجوان كه این حركت پس از سه سال متوقف شد. از دیگر فعالیت هاى او در این حوزه مى توان به هفته نامه دوچرخه اشاره كرد. خلیلى همچنین از اعضاى هیات موسس انجمن نویسندگان كودك و نوجوان است و دو دوره ریاست هیات مدیره انجمن را برعهده داشت و علاوه بر فعالیت در حوزه مطبوعات و داستان نویسى، مسئولیت گروه كودك و نوجوان مركز بچه هاى زمین گفت وگوى تمدن ها را عهده دار بود. جایزه كتاب سال ۶۸ به خاطر كتاب «سفر به شهر سلیمان» و جایزه بهترین كتاب جشنواره كودك و نوجوان سال ۷۸ به دلیل كتاب «خداى روزهاى بارانى» را در كارنامه هنرى خود دارد. همچنین در سال ۷۹ تندیس ماه طلایى از جشنواره برگزیدگان ادبیات كودك و نوجوان ۲۰سال ادبیات داستانى ایران را از آن خود كرد و در همان سال جایزه مشترك جشنواره یونیسف را به دلیل دفاع از حقوق كودكان در قصه هایش دریافت كرد. از دیگر آثار او مى توان به دو خرماى نارس، آن شب كه بى بى مهمان ماه بود، سه ماه تعطیلى و آن سوى صنوبرها اشاره كرد، اما خلیلى روحیه اى نوجوان دارد. صمیمى است و با او غریبه نیستى. از جنس بچه هایى است كه كودكى و خلوص شان را هیچ گاه فراموش نكرده اند و هر كجا باشند در گفت وگو صداقت دارند و جسارت.
•درخصوص جایگاه و ارزش نشریات كودك و نوجوان و تاثیرات آن در مخاطب بفرمایید؟
ارزش و جایگاه یك نشریه چیزى نیست كه بشود محاسبه اش كرد و قدر مطلق گرفت. حداقل در كشور ما این طور نیست. اینجا همیشه كمیت ها ما را فریب مى دهند، به جاى آنكه راهنمایى كنند. چرا كه كمیت هایمان اغلب كاذبند، تصنعى اند، تبلیغى اند، بیشتر گول مى زنند تا از یك واقعیت خبر بدهند. شما اگر به من بگویید در كشورمان یك نشریه كودك و نوجوان ۵۰۰ هزار تا تیراژ دارد، حرف تان را باور مى كنم. اما اگر بخواهید نتیجه بگیرید ۵۰هزار واحد تاثیر دارد (به فرض آنكه درجه تاثیر معنى دار هر نشریه را به یك مخاطب، یك واحد بگیریم) باور نمى كنم. چرا كه ده ها فاكتور پنهان دیگر در رسیدن به فرمول تاثیر و جایگاه و ارزش نشریه تعیین كننده اند كه رقم تیراژ فقط یكى از آنها است. مثلاً فاكتورى مثل میزان انتظارى كه خواننده مى كشد تا زمان انتشار شماره بعدى مجله برسد، به شدت در این فرمول تعیین كننده است. كانال رسیدن نشریه به دست خواننده هم روى این فرمول موثر است. حتماً تعداد آن تك شماره هایى كه توسط مخاطب و با علاقه و به اختیار از دكه روزنامه فروشى خریده مى شود، نسبت به آن تعداد نشریه هایى كه به طور فله اى و از كانال هاى غیررقابتى رسمى و دولتى توزیع مى شود، قدر مطلق بسیار بالاترى دارد در فرمول. آیا كمیتى هست كه علامت اختصارى و قدر مطلق میزان انگیزه و انرژى پتانسیلى را كه در پاهاى یك بچه ۱۲-۱۰ ساله متراكم شده و براى خرید نشریه اى به اختیار و با علاقه و اشتیاق آزاد مى شود، مشخص كند؟ مشكل ما در ارتباط با فهم جایگاه و ارزش نشریات كودك و نوجوان این است كه سال ها است داریم خودمان را فریب مى دهیم. مى بینیم و خودمان را به ندیدن مى زنیم و یا اصولاً نمى خواهیم این حقیقت تلخ را باور كنیم كه وضعیت موجود اصلاً قابل افتخار نیست، چون نمى بینیم یا نمى خواهیم ببینیم.
هیچ وقت هم دغدغه اش را نداشته ایم. این دغدغه خیلى مهم است. بود و نبودش خیلى مهم است، وقتى نفسمان از جاى گرم بلند مى شود، پشتمان به منابع مالى لایزال گرم است، چرا باید دل نگران عدم ارتباط باشیم، چرا دل نگران عدم تاثیر باشیم. پول كه شكر خدا هست، آمار هم كه الحمدلله بالا ... به قول معروف چرا خودشو اذیت كنیم! چهارتا مطلب كلیشه اى در سه قالب كلیشه اى تر به خورد مخاطب بى گناه مى دهیم (البته كدام مخاطب؟ واقعاً فكر مى كنیم این مطالب به خورد این بچه ها مى رود؟!) اصلاً هم مهم نیست مخاطب بیچاره هم این وسط حق و حقوقى دارد. ما فقط نگران آمارهایمان هستیم و بیلان كار نه بازخورد مخاطب. چون مشكل این است كه در ایران قرار نیست هیچ كس به مخاطب اصلى گزارش بدهد، گزارش به معنى پاسخى كه به درخواست و مطالبه و نیاز مخاطب مى دهیم. سیستم این طورى است كه عادت كرده ایم گزارش هاى ادوارى مان را به مقامات بدهیم نه مشترى. منطق همه داریم، چرا كه منابع مالى و رگ حیات نشریه زیر دست مقامات است. پس همه كلیشه ها و ملاحظه ها حول همین محور چرخ مى زند: جلب رضایت مقامات محترم! با این سازوكار و منطق، دیگر موفقیت نسبى هر نشریه به میزان سعه صدر و فهم و منش همان مقامات تعیین كننده وابسته مى شود و نه بیشتر. به همین دلیل باید از خدا بخواهیم به همه مقاماتى كه در نهادها، مراكز، ادارات و موسسات مختلف رگ حیات نشریات كودك و نوجوان در دست شان است، شرح صدر اعطا كند.
•به نظر شما این نشریات مى توانند به عنوان جریان سازان ادبى نقش داشته باشند؟
اصلاً جریان سازى و ایجاد موج و حساسیت از اصلى ترین كاركردهاى نشریات است، جنس این رسانه اصولاً موج سازى و جریان سازى است، در زمینه ادبیات هم همه موج هایى كه راه افتاده، چه در داخل ایران و چه در جاهاى دیگر، بر بستر نشریات بوده و نشریات بیشترین نقش را در این موج آفرینى ها و جریان سازى ها داشته اند. حتى كند كردن و زمینگیر كردن جریان هاى ادبى هم باز به همین نشریات برمى گردد. خب، حالا با این پیش فرض اگر مى بینیم سال ها است كه در عرصه ادبیات كودك و نوجوان ما اتفاق ذوق آور و شگفت انگیزى نمى افتد، بخشى از آن را باید به گردن مطبوعات كودك و نوجوان انداخت. ممكن است در عرصه كتاب امكان نوآورى، خلاقیت، كلیشه شكنى و پشتك واروهاى خلاق چندان پذیرفته نباشد. حداقل من مى دانم در عرصه كتاب هاى كودك و نوجوان هنوز احتیاط و محافظه كارى و سنت نگرى جولان مى دهد، به تجربه هاى تازه با سوءظن نگاه مى كنند. شاید هم حق داشته باشند، به انواع هزینه هاى نوآورى و كلیشه شكنى مى اندیشند، اما در عرصه مطبوعات كودك و نوجوان كه دست براى تجربه كردن، تجربه تازه كردن بازتر است. اما متاسفانه سال ها است به همین حد و همین تعریف ها و همین اندازه گنجایش براى نشریات كودك و نوجوان عادت كرده ایم و دلخوش مانده ایم!
•آیا مى توان مباحث تئوریك ادبى را براى مخاطب نوجوان به صورت ساده بیان كرد تا او هم بتواند قابلیت نقد در حد سن خود را داشته باشد؟ آیا به نظر شما این كار مانعى براى رشد آثار بازارى خواهد بود و آیا جایگاهى براى آشنایى مخاطبان با اصول اولیه نقد و مولفه هاى ادبى را دارا هستند یا خیر؟
شاید این نگاه من باعث تعجب و رنجش بعضى از دوستان عزیز من شود. ولى من با آموزش نقد و مباحث تئوریك داستان نویسى براى نوجوان ها به شدت مخالفم. چرا اجازه نمى دهیم بچه ها بروند از ادبیات لذت و به قول خودشان حالش را ببرند؟ چه عجله اى است براى اینكه بچه ها به جاى لذت بردن از ادبیات بیایند درگیر بحث هاى مثلاً تئوریك بیهوده شوند و به جاى حال كردن با ادبیات بخواهند یا مچ گیرى كنند و یا فضل فروشى. نمى خواهم نسبت به ساحت نقد و تئورى پردازى جسارت كنم و كاركردشان را تحقیر كنم. خود من هم كار نقد و آنالیز كرده ام و هم كار تئوریك. ولى مى گویم بچه ها حالا حالاها وقت دارند براى وارد شدن به بازى نقد و تئورى پردازى و به عبارتى بزرگ شدن. من هیچ وقت نتوانسته ام بچه هایى را كه به ضرب گدنك پدر و مادر یا معلم و مدرسه و تلویزیون و بعضى نهادهاى مذهبى، در طفولیت رفتارها و نقش بزرگترها را بازى مى كنند، بفهمم. بزرگترهایشان را هم براى این فخرفروشى خنده آور نتوانسته ام بفهمم.
تلویزیون را هم براى این نوع تبلیغ مضحك نتوانسته ام بفهمم. من اسم این بچه ها را گذاشته ام بچه هاى مصنوعى. باور كنید دلم براى این بچه هاى مصنوعى مى سوزد. چون مى بینم كه بچه هاى دیگر به این بچه هاى مصنوعى چقدر به چشم نفرت نگاه مى كنند. به خصوص وقتى توى بوق و كرنا مى كنندشان و این نفرت را با مسخرگى و طنز و هجو در جمع هاى خودمانى شان بروز مى دهند. مى گویم ما هم نیاییم در نشریاتمان، منتقد مصنوعى نوجوان، صاحب نظر مصنوعى نوجوان بسازیم كه حداكثر دستاوردش این است كه چهارتا آدم بزرگ مصنوعى دیگرى ساخته ایم شبیه خودمان كه فقط سن و سال و جثه شان كوچكتر از ما است، بهترین سوژه براى كاریكاتوریست ها! البته یك چیز را بگویم و آن اینكه جارى كردن فرهنگ نقد و گفت وگو در میان بچه ها خیلى فرق دارد با آموزش مستقیم نقد ادبى. اینكه بچه ها را عادت بدهیم به فكر كردن، نقد كردن و گفت وگو كردن در مورد هر موضوع ادبى و هنرى و امثالهم. اصلاً جزء رسالت هاى اصلى مطبوعات كودك و نوجوان و بیشتر از آن آموزش و پرورش ما است... این كار باعث مى شود خود بچه ها قدرت آن را پیدا كنند كه عیار كتاب ها و هر موضوعى را بسنجند و تكلیف خودشان و مثلاً كتاب هاى بازارى و هر كتاب دیگرى را روشن كنند و هیچ نیازى هم به تعیین تكلیف از طرف بزرگترها نداشته باشند.
•ویژگى هاى گزارش براى نوجوانان به نظر شما چیست. چون در جشنواره مطبوعات كودك و نوجوان امسال ضعف این مورد بارها ذكر شد و اینكه حتى تعریف جامعى هم براى آن نداریم، باور شما چیست؟
راستش من از جشنواره امسال متاسفانه خبر ندارم و الان هم واقعاً نمى دانم گزارش هاى امسال نشریات در چه حد و اندازه اى بوده اند. اما معتقدم به خصوص گزارش نویسى براى بچه ها یك خانه تكانى درست و حسابى مى خواهد و این خانه تكانى را هم خود این دوستان نویسنده و گزارشگر باید صورت بدهند. حداقل من چند نام مى شناسم كه به شدت توانایى زیر و رو كردن بنیان گزارش هاى مطبوعات بچه ها را دارند.
تجربه هاى خوبى هم داشته اند، اما معدود و محدود. متاسفانه همه ما همیشه گرایش داریم به شنا كردن در سراب زیر آب. این نوع شنا كردن هم كم زحمت تر است و هم كم دردسرتر. آن مرواریدى را هم كه مى خواهیم در همین مسیر راحت مى توان صید كرد، پس چه لزومى دارد خلاف جهت آب شنا كردن، به نفس نفس افتادن، زخم و زیلى شدن، خطر كردن و آخر سر هم مرواریدى صید كردن یا نكردن. اگر آن چند نفر كه خیلى دلم مى خواهد اسمشان را ببرم، اما نمى برم (بالاخره ما هم باید زندگى كنیم!) آن چند نفر همت كنند با خودشان دربیفتند، با دبیران و سردبیران و مدیران مسئول شان دربیفتند، با كلیشه هایى كه از عهد ناصرى و از اولین روزنامه رسمى دولت علیه ایران بر مطبوعات سیطره زده، دربیفتند، حتماً گزارش نویسى ما متحول مى شود و از این حالت ركود، كلیشه و بى اثرى كه بود و نبودش فرق چندانى براى اعتبار و پویایى نشریه و مخاطب ندارند، خارج مى شود.
•به نظر شما آیا بچه ها مى توانند روزنامه داشته باشند، چون برخى بر این باورند كه روزنامه و اطلاعات آن از مسائل بزرگسالان و دغدغه آنها است. چه دلایل قانع كننده اى براى رد یا تائید این امر دارید؟
بستگى دارد روزنامه را چطور ببینیم. اگر روزنامه اى با تعریف ها و چارچوب هاى روزنامه هاى بزرگسال مى بینیم، بله حتماً مخصوص آنها است و حاصل كار روزنامه اى مصنوعى مى شود، مثل همان بچه هاى مصنوعى. اما اگر روزنامه را رسانه اى ببینیم كه قرار است روزانه یك خوراك دلچسب، لذیذ و ضرورى براى مخاطبش داشته باشد، آن وقت از نان شب هم واجب تر است.
•داستان نویسى و روزنامه نگارى براى كسى كه درگیر هر دو مقوله است، چه تاثیرات مثبت و منفى به همراه دارد؟
باز هم مجبورم در جواب این سئوال شما اول بگویم بستگى دارد. بستگى به آدمش دارد و به پرهیزكارى اش و خویشتندارى اش. اینكه بتواند در مقابل وسوسه اتفاق هاى روزانه خویشتندارى كند تا باد او را با خود نبرد و چشم كه باز كند ببیند «آن روزها رفتند» و اینكه بتواند در مقابل وسوسه خلوت و فردیت خواهى فائق بیاید. اتفاقاً جالب است كه این سئوال موقعى دغدغه برخى از ما شده كه داستان نویسى امروز هم در نگاه به شدت به نگاه ژورنالیستى و مینى مال برآمده از خرده وقایع روزمره نزدیك شده و هم در روایت و هم شیوه مدرن روزنامه نگارى و خبرنویسى ما به داستان پردازى و شیوه نقل داستانى روى آورده، در میان داستان نویسان بزرگى كه از قضا این روزها روى بورسند، مثل كارور، بارتلمى و آپدایك و یا به آثارشان به عنوان نمونه هاى برجسته در كارگاه ها اشاره مى شود، مثل همینگوى و یا اصلاً خودشان روزنامه نگار بوده اند یا از ظرفیت هاى نوشتن به سبك روزنامه ها به شدت در آثارشان بهره گرفته اند. بنابراین گمان مى كنم براى كسى كه بتواند موازنه مثبتى بین این دو برقرار كند، بیشترین ظرفیت را ایجاد مى كند.
•خود شما مدت ها است در حوزه داستان فعالیت نداشتید، علت چیست؟
بله، مى دانستم آن سئوال را پرسیدید كه بعد هم این را بپرسید! داستان نوشتن من بیشتر مربوط به گرفتارى هاى دیگر بود و نه روزنامه نگارى وگرنه توى این سال ها من براى نشریات هم زیاد ننوشته ام و گمان مى كنم اگر قادر بودم فضایى براى نوشتن مستمر در روزنامه ها براى خودم فرصتى فراهم كنم، حتماً داستان هم مى نوشتم.
•عموزاده خلیلى از جمله نویسندگان كودك و نوجوان است كه به مباحث نظرى هم پرداخته و فرهنگ شخصیت ها را در ادبیات كودكان و نوجوانان تهیه كرده است. در این مورد توضیح بدهید.
همیشه حسرت شخصیت هاى داستان هاى دیگران را خورده ام. حسرت هكل برى فین، آلیس، شازده كوچولو، پى پى، مانولین، هولدن و حتى هرى پاتر را. حسرت چگالى زنده بودن شان را، حسرت حجم تحمیل كننده شان، حسرت مختصاتى كه در یك دستگاه كارتزین شخصیت به بهترین وجهى قابلیت آنالیز، فهم و تبیین دارد، حسرت موج سازى شان، حسرت پشت سر گذاشتن مرزهایشان... این حسرت سال ها است كه با من است. از همان اولین روزهایى كه در اواخر دهه ۵۰ شروع به داستان نوشتن كردم. شاید بیشتر از آن كه دنبال داستان بوده باشم، شخصیتى را جست وجو مى كرده ام تا روزى بتوانم در یكى از داستان هایى كه خودم بتوانم بنویسمش پیدایش كنم.
اما نشد، هنوز كه نشده و حسرت به دل مانده ام. شاید تدوین آن كتاب بیشتر از بحث تئوریك یك نوع بازخوانى این حسرت كهنه است، تلنگر چندباره اى به خودم تا یادم نرود توى داستان دنبال چى بوده ام ... اگر چه همان تلنگر بر حسرتم افزود، هر چقدر كه به عمق این شخصیت ها كه حالا گمان مى كنم هر كدام براى خودشان غولى اند در ادبیات داستانى نوجوانان بیشتر فرو رفتم، زخم حسرتم عمیق تر شد.
•چرا به داستان نویسى براى نوجوانان روى آوردید و داستان هاى این گروه سنى چه ویژگى هایى دارد؟
قطعاً نه به این خاطر كه گمان مى كردم داستان نویسى براى نوجوانان آسان تر است، اگرچه احتمالاً براى من آسان تر بود. گفتم كه من با داستان هایم بیشتر و ناخودآگاه شخصیت را جست وجو مى كردم و شخصیت هاى نوجوان ها را در آن سال هاى اولیه داستان نویسى ام بیشتر مى شناختم، بیشتر باهاشان حشر و نشر داشتم، من از حدود سال ۵۸ تا اواخر دهه ۶۰ معلم بودم، معلم دوره راهنمایى و دبیرستان.
ریاضى درس مى دادم و بدون هیچ دلیل منطقى اى گمان مى كنم اینكه عامل پیوندت با نوجوان ها بیشتر از آنكه درس هاى تربیتى و ادبى و فرهنگى باشد، ریاضیات باشد، بهتر مى توانى به منحنى لایه هاى پنهان مانده شخصیت شان دست پیدا كنى. من واقعاً نمى دانم باید كدام ویژگى ها را گفت، اما مى توانم از ویژگى ها و عناصرى بگویم كه باید باشد ولى متاسفانه در بیشتر قصه هاى ما نیست، یا ضعیف است و كمرنگ. مثلاً شیطنت نوجوانى، آنچنان كه در اكثر قصه هاى دیگران، در هكل برى فین در پى پى، در نیكولا كوچولو و بقیه مى بینید یا عشق و یا شوخ طبعى توام با تخس گویى و مسخرگى كه ویژگى سن نوجوانى است و در قصه هاى ما كه اغلب مى خواهند پاستوریزه باشند غایب است و یا مهم تر از همه عناصر دنیاى جدید. از این نظر انگار قصه هاى نوجوانى ما هنوز در دوران قبل از مدرن به سر مى برند، حتى شاید گاهى در دوران ماقبل شهرنشینى. در تمام طول داستان كمتر به عناصرى برمى خورید كه به شما و به خصوص به مخاطب نوجوان یادآورى كند دارد قصه اى درباره زندگى واقعى در دنیاى امروز مى خواند.
•برخى منتقدان مى گویند قصه هاى شما بیشتر دغدغه پسران است و فضا و روایت پسرها در آثارتان بیشتر به چشم مى خورد و از نشان دادن و اهمیت دادن به این فضا هم ابایى ندارید، نظر خودتان چیست؟ چرا از نوشتن در فضاى دختران خوددارى مى كنید؟ آیا این ناشى از آشنایى خودتان با فضاى مردانه است یا اینكه براى پسرها نوشتن آزادانه تر است؟
نمى دانم، شاید منتقدهایى كه مى گویید منظورشان قصه هاى كس دیگرى بوده! از قضا من بیشتر متهمم به اینكه قصه هایم زیادى عاطفى، احساساتى و دخترانه است. من شخصاً ناچارم این اتهام را بیشتر بپذیرم تا آن اتهام را به خصوص اگر مبناى تاثیر داستان را ضعف و شدت عناصر داستانى آن بگیریم. من همین جا اعتراف مى كنم كه اصولاً خیلى بلد نیستم ماجرایى بنویسم، صادقانه مى گویم معمولاً توى روایت صحنه هاى اكشن و پرماجرا واقعاً درمى مانم، ولى پرداخت صحنه هاى عاطفى برایم خیلى آسان تر است. شخصیت هاى اصلى ترین داستان هایم كه من بیشتر دوست شان دارم و احیاناً بیشتر هم مورد توجه قرار گرفته اند بیشتر دخترند تا پسر. مثلاً سفر به شهر سلیمان، آفتاب، آن سوى صنوبرها، غربتى، هیزم و حتى دو خرماى نارس اما در هر صورت آن حرف تان درست است كه در كشور ما نوشتن براى پسرها و پرداختن به احساسات و عواطف شان و كند و كاو در لایه هاى درونى شان آسان تر و بى دردسرتر است.

منبع:شرق

 

نوشته شده توسط داریوش در  دوشنبه 28 آذر 1384  و ساعت 07:12 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


مطالب پیشین...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وبلاگ من ...

  وبلاگ من

  ایمیل من

[yahoo]


بایگانی ...

 نویسندگان

داریوش (134)


موضوعات

عمومی (134)


 آرشیو

خرداد 1385 (1)
اردیبهشت 1385 (1)
فروردین 1385 (13)
اسفند 1384 (11)
بهمن 1384 (23)
دی 1384 (14)
آذر 1384 (40)
آبان 1384 (24)
مهر 1384 (7)


صفحات

... 5 6 7 8 9 10 11 ...

 

 

لینكستان ...

 

لینكدونی ...

شعر ایرونی (-)
آ وای آزاد (-)
روزنامه صبح به وقت تهران (-)
گردون (-)
آرشیو لینكدونی

 

جستجو ...

جستجو در بلاگ

 

خبرنامه ...

 

آمار وبلاگ...

امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل مطالب :

كل نظرها :

كل بازدید ها :

افراد آنلاین : [online]