داستانی كه 60 سال
از تازگی آن میگذرد!
آقای "كاربر" رئیس سجلات كل مملكتی شده است. این خبررا چند روز پیش همه روزنامهها نوشته بودند، مخصوصا پس ازبیترتیبیهائی كه از چندی پیش دراین اداره جلب توجه مطبوعات را كرده بود، چنین انتصابی كه مقدمه اصلاحات مهمی میبایستی باشد، بسیار با اهمیت تلقی شد.
روزنامههای طرفدار دولت، مخصوصا شرح مفصلی، تا آنجا كه درایران سابقه دارد، درباره شخصیت آقای "كاربر" نوشتند و اصطلاحاتی از قبیل " جوانی تحصیل كرده ومیهن پرست" و " ازخانوادههای اصیل وشریف" با " سوابق آزادیخواهی ومیهن پرستی» و نظیر اینها درستونهای اخبارداخله مطبوعات زیاد خوانده شد و رادیو تهران نیز قسمتی از آنها را دربرنامه فكاهی روز " جمعه" خود نقل كرد.
علاقه من به آقای كاربرازنظر دیگری است. ما با هم آشنا هستیم. از بچگی با هم دریك مدرسه بودیم وبعدا هم كه ازیكدیگرجدا شدیم، بازهم هروقت من درزندگی احتیاج به كمكی داشتم، مخصوصا وقتی كارم دریكی ازادارات دولتی گیرمی كرد، و كارمندان دولت بابیاعتنائی جواب مرا میدادند یقین داشتم كه آقای كاربر ازبذل هیچگونه مساعدتی مضایقه ندارد. آقای كاربر با اغلب روسای ادارات دولتی دوست وآشنا بود وگره هركاری را میتوانست بگشاید. ازكجا با آنها آشنا شده بود- من نمیدانم، ولی بعضی این كاره هستند و هرمشكلی بدست آنها گشوده میشود.
قریب 7 سال پیش بود- نه، دقیقا میتوانم بگویم- درست 7 سال و پنج ماه و 14 روزپیش بود كه آقای كاربرخدمت بزرگی بمن كرد. این مدت را ازاین جهت بخوبی میدانم كه طفل من امروزدرست 7 سال وپنج ماه و14 روزازعمرش میگذرد وروزپس ازتولدش، یكروزجمعه بود كه من بدیدن آقای كاربررفتم و ازایشان تقاضا كردم كه درگرفتن سجل احوال برای طفل نوزادم به من كمك كند. اوهم فوری تقاضای مرا قبول كرد و روزشنبه با هم به اداره سجلات رفتیم. باید بگویم كه من هم درعوض باو خدمت كرده ام. دو دوره است كه در انتخابات به او رای میدهم و از پادوهای انتخاباتی اوهستم.
... درست 7 سال وپنج ماه و14 روزپیش بود.
مدتی درحیاطهای تو درتوی اداره سجلات كل پرسان پرسان گذشتیم تا اینكه توانستیم خدمت آقای رئیس برسیم. همه جا با تشریفات كامل ازآقای كاربر پذیرائی میكردند و او با اغلب آنها، حتی با پیشخدمتها خیلی گرم ومهربان صحبت میكرد و درجواب اغلب آنها میگفت " سلام آقا، سلام آقا،" " سایه شما كم نشود"، " سلام آقا، دست حق به همراهت."
دراطاق رئیس سجلات، فوری برای ما چای آوردند وحضرت رئیس خیلی خوشحال بودند از اینكه امرخیری برای من پیش آمد كرده است كه بالنتیجه موفق بدیدارآقای كاربرشده اند... ومدتها مشتاق دیدارآقای كاربر بوده اند... و واقعا" ازمصاحبت ایشان استفاده میكنند وازاین حرفها... بالاخره چندین مرتبه زنگ زد و پیشخدمتها آمدند ورفتند تا اینكه مرا باطاق شعبه هفت دائره سوم اداره چهارم كه مخصوص صدور سجل احوال اطفال اشخاصی مانند من است، فرستادند، وآقای كاربرپیش حضرت رئیس ماند.
درشعبه هفت دائره سوم اداره چهارم، مردكی سی وچند ساله پشت میز نشسته بود. قریب پنجاه شصت پرونده مانند دیوارهای دژی مستحكم، سركوچك و صورت نتراشیده او را حفاظت میكردند. پیشخدمت حضرت رئیس مرا به او معرفی كرد. مردك بدون اینكه سرش را تكان بدهد، فقط پوست پیشانی و ابروان ومژههای چشمش را بالا برد ونیمه نگاهی بمن كرد وگفت: " ببینم"
من تمام اسناد ومداركی را، كه جهت تهیه شناسنامه برای بچه ام لازم بود، باو نشان دادم وگفتم كه " من فلان كس هستم" بخیال اینكه شاید مرا بشناسد. چون دیدم عكس العملی نشان نداد، اسم شاهد مرا كه آقای كاربر است گفتم. بازهم به گمان اینكه او را میشناسد و مخصوصا تذكردادم كه ایشان از دوستان بسیارصمیمی من هستند و كاملا مسبوقند كه من چندی پیش ازدواج كرده ام وخداوند شش روزپیش، این بچه را بما عطا فرموده است و الان آقای كاربر درحضوررئیس نشسته اند و ایشان با حضرت رئیس دوستی و سابقه دارند وهر دوی این آقایان منتظرمن هستند.
مردك ابدا" نگاهی بمن نمی كرد، سیگاراشنو را، كه بچوب سیگارمشكی رنگی زده بود، میكشید ودستش را از نزدیك لبانش بكنار میزمی برد و آهسته چوب سیگار را به لبه زیر سیگاری حلبی میزد و ازطنین فلز كیف میكرد. بعد من اسم خودم و اسم زنم و اسم پدر و مادرخودم و اسم پدر و مادر زنم و اسم آقای كاربر را گفتم.
مردك وقتی همه حرفهای مرا خوب شنید، سرش را ازروی كاغذها و پروندههائی كه روی میزش انباركرده بود، بلند كرد و كجكی سرتا پای مرا وراندازكرد، دو چین یكی بزیرچشم راست و یكی هم بگوشه لب راستش انداخت و گفت:
" همه اش درست است. هیچ عیب ونقصی ندارد. شما معلوم است كه كار آزموده هستید. اما بدبختانه وقت گذشته است. درست پنج دقیقه ازظهر میگذرد، فردا اول وقت تشریف بیاورید وسجل آقازاده تان را بگیرید و بسلامت تشریف ببرید."
گفتم" " آقای رئیس، من امروز از كارم محض خاطراین سجل بیكارشده ام و فردا نمیتوانم بیایم..."
حرف مرا قطع كرد، سرش را كمی بالاتر برد، چند چین دیگر به پیشانی انداخت، هردو چشمش را نیم بسته كرد و گفت:
" مگرشما تاجرنیستید؟ "
هنوزجواب مرا كه " خیرمن تاجرنیستم" نشنیده بود كه بازهم شروع كرد یكریزحرف زدن:
" شما تاجرهستید، ازشال گردنتان پیداست."
گفتم: " خیر، من هم مثل شما عضو اداره صنایع هستم و مثل شما دارای میزی دریكی ازشعبات آن اداره میباشم. گذشته ازاین ما تا ظهركارنمی كنیم، ما تا دوساعت بعد ازظهرمشغولیم. همه كارمندان اداره تا دو بعد ازظهر كار میكنند."
دیگربمن فرصت نداد، براق شد و پرید بمن:
" نه خیر، شما تاجرهستید وازمقام اداریتان سوء استفاده میكنید، شما هرروز برای مردم سجل احوال میگیرید ومی فروشید. من اینجا ننشسته ام كه آدمی مثل شما بیاید اینجا وبه من درحین انجام وظیفه توهین كند؟ زود تشریف ببرید والا همین الان پروندهای برایتان تشكیل میدهم."
زنگ زد و فراش آمد و میخواست مرا ازشعبه هفت دائره سوم اداره چهارم بیرون كند كه من خودم حساب كارخودم را كردم و رفتم. رفتم یكراست پیش رئیس كال سجلات.
... اما نه بقصد اینكه ازرئیس شعبه هفت دائره سوم اداره چهارم شكایت كنم، من ازآن آدمها نیستم كه برای كسی پاپوش بدوزم، رفتم كه باتفاق رفیقم آقای كاربرمراجعت كنم. پیشخدمت دررا بازكرد. حضرت رئیس كل سجلات ازسرمیزش بلند شد وآقای كاربرهم برخاست وگفت:
" خوب، ما دیگرمزاحم نمیشویم."
هرچه حضرت رئیس اصراركرد كه كمی استراحت كنیم ویك فنجان قهوه میل نمائیم، آقای كاربرقبول نكرد و با هم پس ازخداحافظی و اظهارتشكر از اطاق رئیس خارج شدیم.
پیشخدمتها همه سلام وتعارف میكردند، درراه رو آقای كاربربا لحنی كه ازآن اعتراض استنباط میشد گفت: " كمی زیاد طول كشید." من جوابی ندادم، چون نمی خواستم بگویم كه هنوز سجل بچه ام را نگرفته ام. بعد آقای كاربر از رئیس سجلات صحبت كرد و گفت كه آدم بدی نیست ومرد با ابتكاری است و خیال دارد كه اصلاحاتی بكند، وهم اكنون تغییراتی دربرگهای شناسنامه داده ومخصوصا كاری كرده است كه تشریفات آن پیش ازچند دقیقه طول نكشد. ویكمرتبه روكرد به من و گفت: " بدهید ببینم چه تغییراتی در دفتر سجل داده اند."
شرح وقایع را برایش گفتم، خندید و برگشتیم. هنوزازحیاطهای تو درتوی اداره كل سجلات عبورنكرده بودیم كه باز سراغ شعبه هفت دایره سوم اداره چهارم را گرفتیم ولی آندفعه طوردیگروارد شدیم. آقای كاربر به یكی از پیشخدمتها دو قران داد و او ما را هدایت كرد وخودش، بدون اینكه به اعتراض فراش مخصوص دراطاق شعبه هفتم دائیره سوم اداره چهارم توجهی كند، دررا برای ما بازكرد وبه مردكی كه پشت میزریاست نشسته بود نمیدانم چه گفت و یا چه اشارهای كرد كه این بار ازجایش بلند شد وصندلی به آقای كاربرتعارف كرد و دستورداد كه برای منهم صندلی بیاورند.
آقای كاربرگرم باو دست داد و گفت: " ما مسافرهستیم ومن میدانم كه شما طبق مقررات حق ندارید بعد ازظهر دیگر تقاضائی برای صدورشناسنامه قبول كنید ولی البته این مورد استثنائی است..."
فرصت نمی داد كه رئیس شعبه هفت دایره سوم اداره چهارم صحبت كند " چقدربعد ازظهربود. پنج دقیق؟ نخیرنبود، فقط دو دقیقه بود، خوب دو دقیقه ونیم بود. اهمیت ندارد..."
وبعد با چابكی كه من تصورآنرا نمیتوانم بكنم، دریك آن، كشوی میز توسط مردك رئیس شعبه بازشد و دست رفیق من آقای كاربریك اسكناس دو تومانی و یك اسكناس پنج ریالی را بداخل كشو پرت كرد؛ ورفت. ومن ماندم ...
سجل صادرشد ومن چند دقیقهای منتظرامضای آن شدم. مردك رئیس شعبه درقیافه من خواند كه چقدرناشی هستم. نگاهی بمن میكرد وبی خودی قلم را روی كاغذ یاد داشتهای شعبه هفت دایره سوم اداره چهارم گردش میداد.
" خدا ببخشدتان. بچه اولتان است، معلوم است. من هشت تا اولاد دارم، زن اولم چند سال پیش عمرش را به شما داد. بچهها را مادرم نگهداری میكند. ماهی 95 تومان بمن میدهند. خودم هم علیل هستم. امرم نمیگذرد. نمیگویم كه اولین دفعه است كه اینطوری كارمردم را راه میاندازم، نه. چندین سال است، اما هروقت با یكی ازامثال شما مواجه میشوم، خجالت میكشم. من اگرمیدانستم كه شما واقعا مثل من مستخدم اداره صنایع هستید، اینطوربا شما رفتار نمی كردم. اما یك نصیحت بشما بكنم. چرا شما بلد نیستید، چرا یاد نمی گیرید؟ شما همه اش ازدوستی خودتان با رئیس اداره صحبت میكردید، مگرمن نمیدانم كه او خودش این كاره است."
" هروقت یك نفررئیس اداره شد كه این كاره نبود، به شما قول میدهم كه منهم دیگركارمردم را هروقتی كه باشد چه پنج دقیقه پس از 12 و چه پنج دقیقه قبل ازظهر راه بیندازم."
برگ شناسنامه بچه ام را گرفتم، خدا حافظی كردم و رفتم.
آقای كاربر رئیس سجلات كل مملكتی شده است. این خبررا چند روز پیش همه روزنامهها نوشته بودند. مخصوصا پس ازبیترتیبیهائی كه ازچندی پیش دراین اداره جلب توجه مطبوعات را كرده بود. چنین انتصابی كه مقدمه اصلاحات مهمی میبایستی باشد بسیار با اهمیت تلقی شد...
آقای كاربر رفیق من است. درزندگی به من كمك كرده ومنهم دو باربه او رای داده ام كه وكیل مجلس شورای ملی بشود. ریاست سجلات كل مملكتی برای او كاركوچكی است. با وجود این رفتم كه به آقای كاربرتبریك بگویم و مخصوصا آخرین جملهای را كه مردك رئیس شعبه هفت دائره سوم اداره چهارم بمن گفته بود، باو تذكردهم.
" هروقت یكنفررئیس اداره شد كه این كاره نبوده، بشما قول میدهم كه منهم دیگر كارمردم را هروقتی كه باشد، چه پنج دقیقه پس از12 چه پنج دقیقه قبل ازظهر راه بیندازم."
آقای كاربررئیس كل سجلات خیلی با مهربانی ازمن پذیرائی كرد: " خوش آمدی، آقا، ممنونم. خیلی ممنونم." دستورداد كه برایم چای وقهوه بیاورند. سیگاربمن تعارف كرد وخوشحال شد كه بسراغ او آمده ام، ازكارم پرسید. بعد معاونش را به من معرفی كرد. معاون كل سجلات فوری مرا شناخت، بمن دست داده و گفت: " دیگرخدا اولادی بهتان نداده است؟ "
آقای معاون كل سجلات همان مردكی بود كه هفت سال و پنج ماه 14 روز پیش رئیس شعبه هفت دائره سوم اداره چهارم بود.(1325- مجله نامه مردم به سردبیری احسان طبری)
منبع:پیک نت