پنجشنبه 25 اسفند 1384

[عمومی , ]

علی تجویدی ، استاد و آهنگساز و نوازنده نامی ویلن که چند سالی به دلیل بیماری در منزل بستری بود، بامداد چهارشنبه 24 اسفند در سن ۸۶ سالگی در تهران درگذشت.

همسر آقای تجویدی علت مرگ وی را شدت و طولانی شدن بیماری عنوان کرده و گفته که قرار است روز شنبه 27 اسفند پیکر وی از مقابل تالار وحدت تشییع شود.

علی تجویدی از جمله چهره های ثابت برنامه پرطرفدار گلها بود که سالها برنامه اصلی موسیقی سنتی در رادیو ایران به شمار می رفت و کشف و معرفی هنرمندانی چون حمیرا، هایده و برخی از نوازندگان نامی موسیقی ایرانی از جمله دستاوردهای اوست.

او در آهنگسازی و تصنیف سرایی دستی چیره داشت و بسیاری وی را همردیف ابوالحسن صبا و علی اکبر شیدا و عارف قزوینی ارزیابی کرده اند.

تصانیف و ترانه های علی تجویدی حاصل همکاری وی با شاعران و ترانه سرایانی چون رهی معیری، معینی کرمانشاهی، نواب صفا ، بیژن ترقی است که از جمله آنها می توان به دیدی که رسوا شد دلم، آتش کاروان، سفرکرده، مرا عاشق شیدا، می گذرم، آشفته حالی، صبرم عطا کن، آزاده و یاد کودکی اشاره کرد.

برخی از کارهای جاودانه علی تجویدی با خوانندگی دلکش صورت گرفته است.

او در سالهای اخیر بسیار کم کارشده بود؛ کاری مشترک با علی اصغر شاه زیدی و نیز تصنیفی که با صدای محمدرضا شجریان به مناسبت آغاز به کار ارکستر ملی اجرا شد از جمله فعالیتهای اخیرش بود.

اخیراً نیز خبری متشر شده بود که چهار اثر از آخرین ساخته‌ های با کلام او شامل یک نگه کرد و گذشت، مراعاشقی شیدا، بی هم زبان و تو بودی برای ارکستر تنظیم شده و قرار است در قالب آلبوم و به خوانندگی علیرضا فریدون‌ پور منتشر شود.

علی تجویدی از جمله هنرمندانی بود که در سالهای ابتدایی پس از پیروزی انقلاب ایران، بنا به گفته خودش سازش را شکستند و دو دهه و نیم بعد در مراسمی از وی به عنوان چهره ماندگار موسیقی تجلیل به عمل آوردند.

علی تجویدی پانزدهم آبان ۱۲۹۸ خورشیدی متولد شد و مقدمات موسیقی را نزد پدرش که از شاگردان کمال الملک، نقاش مشهور آن دوران بود و برادرش هادی تجویدی آموخت و در نوجوانی نواختن فلوت و نت موسیقی را نزد ظهیرالدینی آموخت.

چنانکه خود در جایی نقل کرده است: "از دوازده سالگی دستگاههای [موسیقی] ایرانی را می شناختم، مرحوم ابوالحسن صبا چون نزد پدرم نقاشی کار می کرد به منزل ما رفت و آمد داشت و از همان موقع با ایشان آشنا شدم، اولین سازی که آموختم تار بود ضمناً موقعی که در دبیرستان تحصیل می کردم به گروه پیشاهنگی وارد شدم و فلوت آموختم و با نت آشنایی پیدا کردم."

علی تجویدی در شانزده سالگی به درس حسین یاحقی استاد نامی کمانچه و ویلن رفت و پس از شش ماه نزد وی به آموختن ویلن مشغول شد و سپس به درس ابوالحسن صبا رفت و هشت سال نزد وی به فراگرفتن موسیقی و نوازندگی ویولن پرداخت.

آن چنان که علی تجویدی نقل می کند سه تار و ضرب را نیز نزد ابوالحسن صبا فراگرفت و در مدتی کوتاه به عنوان یکی از شاگردان مورد علاقه او شناخته شد.

او مدتی بعد به توصیه ابوالحسن صبا و برای پیشرفت در نوازندگی و تکنیکهای ویلون نوازی سه سال نزد یکی از استادان ویلن نواز خارجی آموزش می بیند و همزمان از سوی یکی از دوستانش با حاج آقا محمد ایرانی و رکن الدین خان مختاری و سایر موسیقیدانان ایرانی از جمله نورعلی خان برومند، طاهر زاده و اسماعیل قهرمانی آشنا می شود.

این آشنایی، تجویدی جوان را درمسیری تازه می اندازد و اشتیافش را برای کار روی موسیقی ایرانی بیشتر می کند.

علی تجویدی دستگاههای کامل ایرانی و تصنیفهای علی اکبر شیدا را نزد این گروه از موسیقیدانان و نوازندگان ایرانی می آموزد و به توصیه رکن الدین خان مختاری به آهنگسازی دست می یازد و برای آشنایی بیشتر با این فن و همچنین ارکستراسیون (سازبندی) و هارمونی مدتی در کنسرواتوارهای موسیقی آموزش می بیند.

علی تجویدی مدتی نزد ملیک آبراهیمیان و بابگن تامبرازیان به آموختن موسیقی غربی پرداخت و پس از آن سالها به مطالعه در زمینه هارمونی، ارکستراسیون و آهنگسازی نزد هوشنگ استوار پرداخت و بسیاری از ساخته هایش از قبیل آزاده ‌ام، پشیمانم، صبرم عطا کن و غیره را خود برای ارکستر بزرگ تنظیم و اجرا کرد.

 

نوشته شده توسط داریوش در  پنجشنبه 25 اسفند 1384  و ساعت 11:03 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 پنجشنبه 25 اسفند 1384

[عمومی , ]

آغاز آشنایی ایرانیان با موسیقی علمی یا چند سرایی به 150 سال پیش بر می گردد.

ناصرالدین شاه در سفرش به فرانسه یا آنچه در آن ایام "فرنگ" خوانده می شد به موسیقی نظام علاقه مند شد و از مقامات وقت فرانسوی خواست تا نظامیان ایران را نیز با این نوع موسیقی که هنگام رژه یا سلام های رسمی نواخته می شد آشنا کند.

آموزش موسیقی نظامی در مدرسه دارالفنون که به همت امیرکبیر، صدر اعظم نامدار ایران ساخته شده بود، توسط یک افسر فرانسوی به نام " لومر" آغاز شد و رفته رفته به یک رشته آموزشی تبدیل شد.

فارغ التحصیلان این رشته، بعدها رهبری دسته های موسیقی نظام را به عهده گرفتند. با آغاز مشروطیت و آشنایی بیشتر ایرانیان با تحولات دنیای غرب و بازگشت تعدادی از تحصیلکرده های ایران از کشورهای خارج، موسیقی علمی غربی در ایران رونق بیشتری گرفت.

مدرسه موسیقی تاسیس شد و آموزش موسیقی علمی، ابتدا به صورت سرود و سپس به صورت یک رشته درسی در هنرستان موسیقی تدریس شد. در این میان آهنگسازان ایرانی به صرافت تلفیق این موسیقی با موسیقی سنتی ایرانی افتادند و موسسه ها و انجمن هایی نظیر انجمن فیلارمونیک تهران به اشاعه بیشتر موسیقی اروپایی در ایران کمک کردند.

بعد از وقفه کوتاهی در جریان جنگ جهانی، با مراجعت فارغ التحصیل ایرانی رشته های موسیقی و آواز به ایران، رونق بیشتری گرفت و گروه هایی برای اجرا اپرا و تشکیل دسته های کر بوجود آمد.

در وزارت فرهنگ، اداره کلی برای توسعه امور فرهنگی بوجود آمد و با تاسیس وزارت فرهنگ و هنر و تالار رودکی، ایران دارای ارکستر سمفونیک و سازمان اپرا شد و ارکستر مجلسی برای رادیو تلویزیون ایران در نظر گرفته شد.

مدرسه ای برای تربیت خوانندگان اپرا تاسیس شد و چند ارکستر مختلف در وزارت فرهنگ و هنر بوجود آمد. بطوری که در پنج - شش سال آخر پیش از انقلاب، ایران به یکی از مراکز عمده موسیقی در آسیا مبدل شده بود.

چهره های سرشناسی چون یهودی مینوهین، نوری اف و یا مارگولا فونتن به ایران دعوت شدند و گروه ها و ارکسترهای معتبر جهان مثل ارکستر سمفونیک برلین به رهبری فن کاریان در تالار رودکی هنر نمایی کردند.

سرگذشت موسیقی علمی در ایران که در 16 برنامه تهیه و تنظیم شده است، در واقع شرح همین تحولات از زبان صاحبنظران و ارائه نمونه هایی از آثار آهنگسازان ایرانی است. این برنامه ها روزهای چهار شنبه در بخش دوم جام جهان نما از رادیوی فارسی بی بی سی پخش می شود.

 

نوشته شده توسط داریوش در  پنجشنبه 25 اسفند 1384  و ساعت 11:03 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 پنجشنبه 25 اسفند 1384

[عمومی , ]

چگونه ترانه های سالیان دراز می ماند، زبان به زبان می گردد و از نسلی به نسل دیگر می رسد. در برابر، انبوهی از ترانه ها، هنوز درست در فضا طنین نیانداخته، به راه فراموشی می روند.

می توان میزان جاذبه عوامل سازنده یعنی شعر و موسیقی و صدا و شیوه پیوند آن ها را با یکریگر موجب ماندگاری ترانه ها دانست. با این همه ترانه هایی هستند که ساخت و پرداخت درستی هم دارند ولی نمی مانند. برعکس ترانه هایی که گاه کم و کاستی هایی نیز دارند ولی عمر دراز پیدا می کنند، پس سبب دیگری نیز باید در کار باشد.

در یک جمع بندی شاید بشود گفت ترانه های خوش ساختی که محتوای آن ها خواست و پسند عمومی جامعه را باز می تاباند، شانس بیشتری برای ماندگاری دارند.

در ایران از مشروطیت به این سو با شماری از ترانه های ماندگار روبرو می شویم که حرفی برای گفتن دارند، حرفی که گاه عاشقانه است و گاه از ناهنجاری های روزگار می گوید.

در برنامه ترانه های ماندگار در فراگیرترین آن ها دقیق می شویم، از شیوه ساخت و پرداخت شان می گوییم و با سازندگانشان آشنا می گردیم، ترانه هایی که اگر چه عمری بر آنها گذشته است، ولی در حافظه جامعه باقی مانده اند و با تلنگری از نو در یادها زنده می شوند.

 

نوشته شده توسط داریوش در  پنجشنبه 25 اسفند 1384  و ساعت 11:03 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 پنجشنبه 25 اسفند 1384

[عمومی , ]

شاید کسی از ایرانیان نباشد که علی تجویدی را نشناسد.

سالخوردگان و میانسالان قاعدتاً این ترانه معروف بنان را که در برنامه گلها اجرا شد، به یاد دارند:

مرا عاشقی شیدا، فارغ از دنیا تو کردی تو کردی تو کردی
مرا عاقبت رسوا، مست و بی پروا تو کردی تو کردی تو کردی
نداند کس جانا چه کردی چها کردی با ما چه کردی

جوانترها احتمالاً ترانه های مرضیه و دلکش را بیشتر به خاطر می آورند: "آتشی ز کاروان به جا مانده - این نشان ز کاروان جدا مانده... "، "امید جانم ز سفر باز آمد - شکر دهانم ز سفر باز آمد"، یا "از برت دامن کشان، رفتم ای نامهربان، از من آزرده دل، کی دگر بینی نشان، رفتم که رفتم"، "جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم - سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم"، و از همه آشناتر: "دیدی که رسوا شد دلم - غرق تمنا شد دلم ... فریاد اگر صیاد من، فارغ شود از یادم من، قدرم نداند / فریاد اگر از کوی خود، وز رشته گیسوی خود، بازم رهاند... ".

آهنگ همه این ترانه ها و بسیاری ترانه های دیگر را علی تجویدی ساخته است.

خودش درمصاحبه ای گفته است: "روی حدود ۱۵۰ ترانه، آهنگ گذاشته ام".

او در سال ۱۲۹۸ خورشیدی در تهران به دنیا آمد؛ بچه خیابان ری بود و فرزند هادی خان تجویدی نقاش و مینیاتورساز.

پدرش در مکتب کمال الملک نقاشی آموخته و در موسیقی نیز از محضر درویش خان کسب فیض کرده بود اما خود او از کودکی به موسیقی روی آورد.

به نوشته بهمن بوستان، علی تجویدی شور موسیقی را که در خون او می جوشید نخست با نواختن نی لبک فرو می نشانید اما دیری نکشید که نی لبک به دلیل نارسایی در ترجمه احوال درونی، به فلوت تبدیل شد.

حسینعلی ملاح در مقدمه ردیف تجویدی می گوید از خلال سخنانش دریافتم که در آغاز ویلون نمی زده، زمانی دور وقتی که بیش از ده سال نداشت "چوپانی با نوای نی خود به جانش آتش زده و این سوخته دل را به عرصه موسیقی کشانده است".

در هر حال این ابوالحسن صبا بود که او را به نواختن ویولن ترغیب کرد.

آشنایی آنها از آنجا پیدا شد که ابوالحسن خان صبا در نقاشی، شاگرد پدر علی تجویدی بود و به قول بهمن بوستان "شور او را در موسیقی دیده و دل به کارش سپرده بود".

 تنها شاگردی هستم که در کنار صبا و در زمان حیات خودشان در هنرستان عالی موسیقی تدریس می کردم
 
علی تجویدی

بعدها علی تجویدی نزد حاج آقا محمد ایرانی، موسی خان معروفی، اسماعیل قهرمانی و رکن الدین مختاری به آموختن موسیقی پرداخت.

رکن الدین مختاری همان سرپاس مختاری، رئیس شهربانی مخوف دوره رضاشاه است که زندانیان سیاسی از او خاطرات تلخی دارند و نام او به قول محمد ابراهیم باستانی پاریزی، مورخ معاصر "همراه با خشونت است" و از عجایب آنکه، در عین حال هنرمندی بزرگ و یکی از بانیان پیش درآمد و رنگ در موسیقی ایرانی بود.

تجویدی در مصاحبه ای که به مناسبت هشتادویکمین سال تولدش با وی انجام شده درباره استادان خود به گونه ای سخن گفته است که احساس می شود بیش از دیگران خود را وامدار حاج محمد ایرانی می داند: "زمانی که در محضر استاد صبا درس می گرفتم، به وسیله ایشان به شخصیتی به نام حاج آقا محمد ایرانی معرفی شدم که از منتقدان و موسیقیدانهای بزرگ میهن ما بود، این معرفی برای فراگیری سه تار و ردیف سازی صورت گرفت و من در جلسات ایشان با آقای اسماعیل قهرمانی که خلیفه کلاس آقا حسینقلی و میرزا عبدالله بود و تار نیز می نواخت آشنا شدم، در این جلسات من توانستم ضمن سه تار نوازی، ردیفها را که سینه به سینه نقل شده بود فرا بگیرم و به اقتضای جوانی و حضور ذهن آنچه را فراگرفته بودم همه در مغز من حک شد".

به غیر از اینان که در رشد و بالندگی وی تأثیر آشکاری داشته اند، مهدی ستایشگر در نام نامه موسیقی ایران زمین یادآور می شود که علی تجویدی نزد استادان ظهیرالدینی، حسین یاحقی، و هوشنگ استوار نیز آموزش دیده است.

خود او نیز در یکی از آخرین مصاحبه هایش به هوشنگ استوار اشاره کرده و گفته: "حدود چهل سال پیش بنا به توصیه مرحوم صبا خدمت دوست عزیزم آقای هوشنگ استوار یک دوره هارمونی و نزد پسر عمویم ضیا مختاری یک دوره سازبندی (ارکستراسیون) خوانده و فراگرفتم، از آن تاریخ به بعد تمام آهنگهایم را خودم تنظیم کردم، یعنی از جهت هماهنگی و سازبندی شخصاً رهبری کردم".

حسینعلی ملاح می نویسد: "در سال ۱۳۳۴ اداره کل هنرهای زیبا به تأسیس دوره ای اقدام کرد تا دارندگان امتیاز کلاسهای خصوصی در آنها آموزش ببینند، تا زمانی که این کلاسها دایر بود، تجویدی در کنار استاد صبا تدریس ویولن را بر عهده داشت، در سال ۱۳۳۶ پس از درگذشت استاد صبا، مسئولیت تدریس ویولن درهنرستان عالی موسیقی ملی به عهده او واگذار شد".

خودش در مصاحبه با مجله هنر موسیقی گفته: "تنها شاگردی هستم که در کنار صبا و در زمان حیات خودشان در هنرستان عالی موسیقی تدریس می کردم".

بهمن بوستان در همان مجله درباره تجویدی می نویسد: "از برکت محضر حاج آقا محمد ایرانی که خود از شاگردان و تربیت یافتگان میرزا عبدالله بود، روزنه ای روشن و دلپذیر از جزئیات و ظرایف ردیف موسیقی ایرانی به روایت مرحوم میرزا بسوی دل تجویدی گشوده شد، این دیدار فرصت مغتنمی در اختیار تجویدی جوان گذاشت که علاوه بر ردیف میرزا به تصنیفها، ضربیها، چهار مضرابها و پیش در آمدها که می رفت تا اندک اندک به فراموشی سپرده شود، دست یابد".

علی تجویدی به غیر از آهنگسازی، به نوازندگی در ویولن شهرت و مهارت داشت و از همین روی جذب برنامه ای شد که مرحوم داوود پیرنیا تحت عنوان برنامه گلها در رادیو راه انداخته بود.

این برنامه از زیباترین و جالبترین کارها در عرصه موسیقی ایرانی به شمار می آید و استادانی چون ابوالحسن صبا، مرتضی خان محجوبی، حسن کسایی، جلیل شهناز، رضا ورزنده و حسین تهرانی با آن کار می کردند.

خود علی تجویدی درباره راهیابی به برنامه گلها و آشنایی با مرحوم پیرنیا گفته است: " ... روزی در راهروی رادیو مرد بسیار متشخصی که او را نمی شناختم به سمت من آمد و وقتی مرا در آغوش گرفت از من سؤال کرد چند بار از سولوی [تکنوازی] شما می توانم در برنامه گلها استفاده کنم؟ در پاسخ گفتم: برنامه گلها چیست؟ گفت بیا برویم تا نشانتان بدهم، به اتفاق ایشان رفتم دیدم برنامه ای ضبط می شود که در آن شعر می خوانند و در عین حال صدای ویولن من در حال پخش است و در واقع زمینه کار است، بعد از این مطلب متوجه شدم که مخاطب من مرحوم پیرنیاست".

او سپس حکایت می کند که در آن زمان به کار اداری مشغول بوده و پیرنیا که از موضوع اطلاع داشته، به او گفته است: "من معاون نخست وزیر بودم استعفا کردم و به کار موسیقی پرداختم، حیف است که شما با رفتن به اداره وقت خود را تلف کنید"، "تأثیر این کلام چنان بود که استعفا کردم و در نتیجه تمام وقتم صرف موسیقی و بخصوص برنامه گلها شد".

چنین شخصیتی که تمام عمر خود را صرف موسیقی کرده بود پس از انقلاب از اتفاقاتی که برای موسیقی افتاد بسیار دلگیر و افسرده خاطر بود و حدود بیست سال تا زمان وزارت ارشاد عطاء الله مهاجرانی در انزوا می زیست و به یاد دارد که پس از انقلاب مدتی وضع موسیقی روشن نبود "به نحوی که شخص من و دیگران سازهایشان را مخفی کرده بودند و متأسفانه به خاطر دارم که چه سازها که شکسته نشد".

به همین جهت است که وقتی نوار یادگار استاد به مناسبت بزرگداشت وی در سال ۷۹ ضبط و منتشر شد، بسیار خوشحال شد و احساس کرد از انزوا به در آمده است.

در پاسخ سؤالی گفت: "سکوت بیست ساله من می رفت که به درازا کشد، چرا که در این مدت هیچ اثری ضبط نکردم، تشویق یکی از شاگردانم و استمرار در اصرار دوستانم مرا از این افسردگی طولانی به در آورد، هنرمند با انتشار آثارش زنده است و من هنوز در انتظار چاپ بعضی از کتابهایم بودم که این شاگرد عزیزم از من خواست که اثری ضبط کنم، پیشنهاد او چراغ امیدی در دلم افروخت، در یک لحظه فکر کردم شاید کوتاهی از من بوده است، چرا که بیست سال در تنهایی ویولن می زدم و تنها شنونده من دیوارهای اتاق کارم بود".

او که بیشتر آهنگ های خود را برای رادیو و خوانندگان رادیو و تلویزیون ساخته و مانند همگنانش از طریق این رسانه ها به اشاعه موسیقی همت گمارده بود، در باره سیاست صداوسیما در زمینه موسیقی گفته است: "صداوسیما به اعتقاد من در حال حاضر بیشتر ارگانی سیاسی است و به همین لحاظ نمی توانیم توقع داشته باشیم که برای اشاعه موسیقی قدمهای مؤثری بردارد".

 

نوشته شده توسط داریوش در  پنجشنبه 25 اسفند 1384  و ساعت 11:03 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 پنجشنبه 25 اسفند 1384

[عمومی , ]

بهار که فرا می رسد، شادابی و سرزندگی را تنها به درخت و سبزه و گل ارمغان نمی کند دل و جان انسان را نیزمی شکوفاند. اگر همه غم های عالم بر دل آدمی نشسته باشد، به رنگ و بوی بهار پالوده می شود و نیروی تازه ای می گیرد که از نو برخیزد و "شیشه غم" را به سنگ بکوبد.

بهار بیرون، در درون باز می تابد. تیرگی رامی تاراند و رخوت را از احساس و اندیشه می زداید. بی جهت نیست که شاعران، نقاشان و نغمه سازان دلبسته بهار می شوند. تاریخ هنر جهان آئینه تمام نمای پیوند جان آفرینندگان و رستاخیز بهاری است.

فرهنگ ایران نیز چنین است. به ویژه ادبیات، و در آن میان شعر فاخر بالنده ایران سرشار از جلوه های دل انگیز بهاری است. در درازای هزار و صد سال زندگی شعر تکوینی یافته ایران، شاعری را نمی توان یافت که آرزوی بهار را در دل نپرورده باشد. به پیشبازش نرفته و نفس در نفسش باشد. دستاورد های بهاری از درخت و سبزه و گل و ابر و باران و نسیم، ادبیات شاعرانه ما را رنگین و عطر آگین ساخته است.

بهار اگر در شعر کهن ایران بیشتر به خاطر طراوت و خرمی ستوده می شود، در شعر نو علاوه بر آن، بار نمادین معنایی پیدا می کند. بهار رستاخیز طبیعت است و می تواند نهاد دگرگونی های اجتماعی نیز باشد. بهار زندگی ساز است، دشمن مرگ و تباهی است پس می تواند نماد برجسته ای برای مبارزات آزادیخواهانه باشد.

درخت نشاط بالندگی است و باران نشانه بارآوری این "معنا"های نمادین اگرچه قطعی نیستند و ممکن است از شعری به شعر دیگر جا عوض کنند. ولی مجموعه آنها و پیوندهای متنوعی که میانشان بر قرار می شود، بر غنای محتوای شعر می افزاید. این نمادها، علاوه بر آن که چشم انداز معنایی - و از این راه - زیبا شناختی شعر را می گستراند، در برابر "سانسور" نیز به یاری شاعران می آیند. همین نمادها و نشانه ها، در برداشت و تفسیر تازه از شعر کهن ایران به کار گرفته می شود و محتوای آن ها را "روزآمد" می کند.

اگرچه سر آغاز شعر نو در ایان به نام "نیما" ثبت شده است. ولی دفینههای نو اندیشی در شکل و نیز در محتوای شعر را باید در سالهای پس ار مشروطیت جستجو کرد. در "بهاریه" های پس از مشروطه اگرچه تصویرپردازی های سنتی حفظ می شود ولی "گوشه و کنایه" های سیاسی و اجتماعی نیز برای خود جای چشمگیری پیدا می کنند.

این کنایه ها البته گاه چنان عریان می آیند و می روند که چیزی را برای تبدیل شدن به نماد باقی نمی گذارند. با این همه نشان می دهند که توانایی تبدیل شدن به نماد را دارند. چیزی که به درد آینده نه چندان دور می خورد!

در بهاریه ای از بهاریه های پر شمار "محمد تقی بهار" (ملک الشعرا)، بهار آئینه پریشان حالی های وطن می شود:

لاله خونین کفن از خاک سرآورده برون
خاک، مستوره قلب بشر آورده برون
نیست این لاله نوخیز که از سینه خاک
پنجه جنگ جهانی، جگر آورده برون!
یا که بر لوح وطن خامه خونبار بهار
نقش از خون دل رنجبر آورده برون!

در استبداد سیاسی دوران پهلوی ها و پس از آن، بازار نمادهای شاعرانه رواج و رونق پیدا می کند. شمار روز افزون نمادهای - غالبا - خودجوش ، اگرچه بر ارزش های زیبایی شناسانه شعر می افزاید، ولی سبب پیچیدگی فهم محتوای آن ها می شود.

با این همه، شعر نوی ایران شکوه و غنای خود را به ویژه در دو دهه سی و چهل قرن خورشیدی، از همین تنوع و پیچیدگی نمادها به دست می آورد. البته این حرف بدان معنا نیست که شعر نو یکسره از بهاریه های "خالص" خالی است. از این دست نیز نمونه ها بسیار است. در این گونه بهاریه ها نیز تاثیر فضای تنفسی شاعر را می توان در برخورد او با "بهار" دریافت.

فریدون توللی صبح درخشان بهاری را "غمناک" می نامد، هر چند که آن را کار سازترین سرچشمه الهام خود به شمار می آورد:

زنبق آسا، برد و عطر افشان و مست
شعر شادابم دمید از باغ راز
بر نوک انگشتان گرم
نغمه از دل پای کوبان تا به ساز

شعر "نادر نادرپور" نیز به افسون بهار آغشته است. در "خطبه بهاری" خود آن را "مسیح تازه نفس" می نامد که"مردگان نباتی" را "به یمن معجره ای" رشگ زندکانی می سازد. پیامبری است که "آتش نارنچ راز شاخه سبز" به یک نسیم بر می افزود و برای آن که "قبیله خورشید را بکوچاند"، "شکاف در رل امواج نیل شب" می افکند.

نادرپور در میان غزلهای اندک خود، بهاریه تلخ دلگرفته ای به نام "مرثیه بهاری" دارد که سرشار از لحظه های ناب شعری است. شاعر گویی در کویری افتاده، درسکوت شب ایستاده و در حسرت جرعه بارانی است که بوی نوبهاران را داشته باشد.

تصویرهای درخشان شعر، گویی روزگار همه مارا بازمی تاباند:

شب چنان سنگین فرود آمد که یک تن جان نبرد
تاخبر از کشتگان، زی سوگواران آورد
چشمه پنهان گشت و ما در تیرگی پنهان شدیم
خضر باید تا نشان از رستگاران آورد

"کاش" ها یکی پس از دیگری در دل شاعر می رویند: کاش خورشید بیداری بر آید و سلام "هوشیاران" را به "شب مستان" برماند. کاش حتی "برقی از" نعل اسبی به سواره بر جهد و جای "بانگ سواران" را بگیرد. شاعر ولی می داند که که تحقق این "کاش" ها زمینه های دیگری می خواهد. برای آن که "شمع سرخ لاله ها روشن شود" باید"مشعل از برق کوهستان" فراهم آورد:

گرنه توفان بلا بر خیزد از آفاق روز
ابر بر حمت که گذر بر کشتزاران آورد؟

آرمانگرایان

هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه) از تواناترین شاعران آرمانگرای نماد پرداز است

نمادهای بهاری شاید بیش از همه به شاعران "آرمانگرا" یاری رسانده اند. برخی از این آرمانگرایان که بیشتر به گروه های چپ وابسته اند، در جنگ و گریز با سانسور، این توانایی را یافته اند که "ممنوعه" ها را در لابلای نمادهای بهاری پنهان کنند. بی آنکه پایشان در ورطه "شعار" بلغزد. و آنها که این توانایی را نداشته اند - که آسان هم به دست نمی آید - شعر شان در زیر چکمه شعار له و لورده شده است.

هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه) از تواناترین شاعران آرمانگرای نماد پرداز است. او چه در غزل و چه در کارهای نو لحظه ای از اندیشه به " هدف " غافل نمی ماند و در عین حال "جوهر شعری" را با ظرافت تمام چون شیشه ای در بغل سنگ نگاه می دارد.

"بهارغم انگیز" او یکسره به یاری نمادهای بهاری آفریده شده است. شعر اگر چه در نخستین سال های سی سروده شده ولی حرف ها و نمادها آن چنان شمولی دارند که تا امروز ما را - و چه بسا بهارهای آینده را- در خود می پوشانند!

بهار می آید ولی نه گل و نسرین می آورد و نه بوی فروردین. پرسش اصلی شاعر این است:

"چه افتاد این گلستان را، چه افتاد
که آئین بهاران رفتنش از یاد؟"

و چراهای بسیار دیگر : "چرا خون می چکد از شاخه گل"، " چرا سر برده نرگس در گریبان" و یا "چرا مطرب نمی خواند سرودی؟"

شاید "بهار غم انگیز" را وصف می کند ولی مغلوب آن نمی شود. "آرمان" با "امید" زنده می ماند:

بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
مگو کاین سرزمین شوره زار است
چو فردا در رسد رشگ بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
میان خون و آبش ره گشائیم
از این موج و از این توفان برآئیم
به نوروز دگر هنگام دیدار
به آئین دگر آیی پدیدار

البته پنجاه سالی از بهار غم انگیز سایه می گذرد و ظاهرا همچنان باید در انتظار نوروز دیگر ماند!

شاید در میان شاعران معاصر هیچکس چون فریدون مشیری دلباخته بهار نباشد

شاید در میان شاعران معاصر هیچکس چون "فریدون مشیری" دلباخته بهار نباشد. از سر همین دلباختگی است که او نام دختر دردانه خود را نیز "بهار " نهاده است. مشیری را نیز می توان شاعری آرمانگرا نامید، ولی آرمانگرایی "اخلاقی".

او پیش از هر چیز به انسان و سرنوشتی که خود برای خود فراهم می آورد، می اندیشد. ناهنجاری ها از رفتارهای او برمی خیزد. قلب اوست که کینه می ورزد و دست های اوست که می کشد و تا چنین است، سخن گفتن از "بهار" بی معناست:

وقتی پرنده ها همه خونین بال
ترانه ها همه اشک آلود
ستاره ها همه خاموشند
حتی هزار باغ پر از گل نیز بهار نمی شود

و شاعر در می ماند که چگونه "در فضای تنگ بی آواز" کبوترهای شعر خود را پرواز دهد. مشیری اینها رامی گوید، ولی آن چنان دلبسته بهار است که در آستانه فرا رسیدنش "با شمع و نرگس و چراغ و آینه نوروز را به خانه خاموش" می برد. او اندیشه های بهاری خود را به صورت آموزه هایی در می آورد تا بتواند به یاری آنها با همه دلمردگی های زمستانی مقابله کند:

چگونه خاک نفس می کشد؟ بیندیشیم!
زمین به ما آموخت
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
فکر کم از خاکیم؟ زمین نفس کشید
چرا ما نفس نکشیم؟!

شکستن زمهریر و شکافتن زهره سنگ راچه کسی باور می کرد؟ کسی یقین نداشت که "باغ دوباره بخندد" ولی اینک "شکوه رستن" و "رهایی" را می بینیم.

بهار آن چنان در شاعر سرمستی می آفریند که شیشه غم را پیش ار آن که "هفت رنگش" هفتاد رنگ شود به سنگ می گوید و مجذوبانه چشم به آفاق دور می ورزد

 

نوشته شده توسط داریوش در  پنجشنبه 25 اسفند 1384  و ساعت 06:03 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 پنجشنبه 25 اسفند 1384

[عمومی , ]

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی بکام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

مشیری

 

نوشته شده توسط داریوش در  پنجشنبه 25 اسفند 1384  و ساعت 06:03 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 پنجشنبه 25 اسفند 1384

[عمومی , ]

181272.jpg
جشن هاى كهنسال ایرانى كه ریشه از تاریخ اسطوره اى ایران زمین مى گیرند، گوشه اى از باور هاى نمادین و زیباى ایرانیان را بازمى تابانند و در واقع مى توان آنها را نماد هاى دیگرى از هویت انسان كهن قلمداد كرد. هویت نمادینى كه گاه با اندك تغییراتى تا امروز به حیات پرشكوه خود ادامه داده است تا بیانگر بخشى از انگاره هاى فكرى انسان باستان درباره طبیعت پیرامونش باشد. این جشن هاى ملى و اسطوره اى كه هریك به مناسبت و با انگیزه اى خاص و براساس یك داستان اسطوره وار جاودانه، پاس داشته مى شدند، همراه بودند با نمادها و مناسكى كه بدان روز و بدان جشن، هویت و ماهیت مشخصى مى بخشید. سفره اى گسترده مى شد و نماد هایى از دل طبیعت جاودانه پروردگار بر آن مى نهادند تا همواره به یاد داده ها و نعمت هاى خداوند در این روز هاى زیباى سال باشند و به پشتوانه این آگاهى، به جشن و شادى و پایكوبى مى پرداختند.
اساساً شادى در قاموس اندیشه وار انسان باستان، جایگاه ارزنده اى داشت. داستان هاى بازمانده از تاریخ نمونه هاى فراوانى از این تلقى را نشان مى دهند. آغاز فصل تازه، زمان برداشت محصول، بهار طبیعت، پاسداشت زمین و مادر و داستان هاى اسطوره اى ریشه دار بازمانده از پیشدادیان و كیانیان و غیره هر كدام انگیزه اى بود براى جشنى تازه. مجموعه این جشن ها بخشى از پیكره آیینى زرتشتیان باستان را هم تشكیل مى داد. (البته باید به این موضوع هم اشاره كنیم كه برخى از جشن هاى پرخرج و باشكوه كه معمولاً با قربانى كردن گاو و نوشیدن هوم همراه بود، از آنجا كه باعث لطمه خوردن به طبقات كشاورز و چوپان مى شد، از نظر پیامبر باستانى ایران زمین، زرتشت، چندان معقول و پذیرفتنى نبوده است و بر همین اساس نسبت دادن آنها به آیین زرتشتى، به تمامه، صحت و سقم تاریخى ندارد.زرتشتیان جشن هاى متعددى برگزار مى كنند كه هر یك بار معنایى خاص خود را به یدك مى كشد. شادمانى نهفته در دل این جشن هاى آیینى پرشور، روح خموده انسان اسیر در روزمرگى را رهایى و تازگى مى بخشید و براى آغاز فعالیت و فصلى دیگر آماده مى كرد. علاوه بر اینها برگزارى شادمانه این جشن ها باعث پیوند میان مردم مى شد. پیوندى محكم و ارزنده كه با نمادهایى معنادار، هویت جمعى ملتى را برمى ساخت.
دكترعبدالحسین زرین كوب درباره نماد هاى نهفته در این سلسله جشن ها و ارتباطى كه با عناصر طبیعت پیدا مى كرد، مى نویسد: «چون بسیارى از ایزدان آریایى با پدیده هاى طبیعت ارتباط داشتند، نیایش آنها نیز همه جا و در هر حال با دگرگونى هاى این پدیده در روز و شب، در سرما و گرما و در بهار و تابستان مربوط مى گشت و این نكته سبب مى شد كه از همان دوران زندگى مشترك نوعى گاهشمارى مشابه براى جشن ها و نیایش ها رایج شود. نام ماه ها آن گونه كه در كتیبه هاى هخامنشى باقى است نشان مى دهد كه در نزد این دسته از آریاها، فعالیت هاى كشاورزى و نیاز هاى ناشى از آن با مراسم دینى مربوط بوده است و این همه نقش مهمى در زندگى عامه داشته اند. از بعضى قراین برمى آید كه ایرانى هاى شرقى، مخصوصاً از وقتى در مرحله زندگى ده نشینى و كشاورزى پیش رفته اند، در آنچه به جشن ها و نیایش ها مربوط است به مسئله تغییر فصول توجه خاص مى ورزیده اند.» ( تاریخ مردم ایران، عبدالحسین زرین كوب _ انتشارات امیر كبیر، ص۲۶) «كثرت انواع این جشن ها،... حاكى از روح شادخوارى و خوش بینى كم مانندى بود كه در آیین مزدیسنان وجود داشت. حتى كشتن خرفستران و جانوران موذى و زیانمند هم آنگونه كه از روایت آگاثیاس برمى آید با نوعى جشن دینى همراه بود.» (همان، ص ۴۲۹)
امروز جشن هاى نوروزى بیش از بقیه جشن ها در میان ما ایرانى ها تداوم یافته است. شاید بدین جهت كه نوروز یكى از بزرگترین و باشكوه ترین جشن هاى ملى ایرانیان باستان بوده است؛ ارزش و اهمیت این اعتبار و تداوم تا بدان حد است كه این آیین باشكوه تا خارج از مرز هاى ایران كنونى نیز پیروانى پر و پاقرص و ماندگار پیدا كرده است؛ در واقع نوروز جشنى است كه از مرزهاى ایران بسى فراتر مى رود. در شرق سراسر افغانستان و تاجیكستان را درمى نوردد و تا پامیر مى رود و در غرب نیز بین كرد ها و ترك ها و قفقازیان گرامى داشته مى شود و به همین اعتبار توانسته است خود را از پس تندباد قرون و اعصار بى گزند به امروز برساند. جالب است كه این آیین ملى توانسته است با قدرتى كم نظیر خود را در منظومه اعتقادى مسلمانان نیز وارد كند و با جلب قلوب مومنان، پاسداشت آن را به آیینى ملى _ اسلامى بدل كند. در برخى روایات و حكایات اسلامى و به ویژه شیعى، روایت شده است كه انتخاب امیرالمومنین على بن ابى طالب به ولایت یعنى در واقع روز غدیر خم با نوروز مطابق افتاده است. برخى از محققان ریشه و پیشینه نوروز را به سرزمین سومر باستانى مى رسانند؛ براساس این انگاره جشن هاى آغاز سال سومریان كه با اسطوره ازدواج مقدس ایزدبانوى سرزمین با خداى مظهر رویش گیاهى همراه بوده است، به نوعى نوروز دانسته مى شود. اما این آیین در میان سومرى ها نیز ریشه ایرانى داشته وبه احتمال زیاد باید سومریان آن را از داخل فلات ایران با خود برده باشند.كندوكاوى در دل تاریخ نشان مى دهد كه نوروز، آیینى اصالتاً گمشده در درازناى تاریخ است و به هیچ قوم و مذهب معینى بستگى ندارد؛ ظاهراً آریایى ها آن را از مردم فلات ایران گرفته اند. با قبول این انگاره زرتشتى و یا ایرانى دانستن آیین نوروزى، چندان درست نمى نمایاند. اما در عین حال، برخى شواهد، گواه ایرانى بودن این آیین است؛ جشن پرشكوه نوروز را به جمشید اسطوره اى نسبت مى دهند. در داستان هاى تاریخى در همین زمینه مى خوانیم: «دیوان به فرمان جمشید تختى بساختند و آن را بر دوش گرفتند و از دماوند به بابل بردند. مردم از دیدن او، كه چون خورشید بر تخت خود مى درخشید، به حیرت افتادند و پنداشتند كه او خورشید است و به یك روز دو خورشید در آسمان پیدا شده. این امر در روز اهرمزد (نخستین روز) از ماه فروردین بود؛ و از این رو، مردم بر گرد تخت او جمع شدند و همگان گفتند: این روز نو است و جم فرمان داد كه این روز و پنج روز پس از آن را جشن گرفتند.»
اما درباره ماهیت و فلسفه جشن نوروز باید اشاره كنیم كه این جشن ملى شامل مجموعه اى از خرده جشن هاى متوالى بود كه هر كدام به شكل و شیوه خاصى برگزار مى شدند. به طور كلى مردم شناسان این جشن ها را به دو گروه تقسیم مى كنند: جشن هاى پیش از نوروز و پس از عید كه در زیر به گونه هاى مختلف این دو نوع مى پردازیم.
جشن هاى پیش از نوروز عبارتند از:
• جشن سده
سده جشن ملوك نامدار است
زافریدون و از جم یادگار است (عنصرى)
برخى از محققان جشن پرشكوه سده را آغاز زودهنگام حلقه جشن هاى نوروزى مى دانند. در واقع در این روز كه صد روز مانده به نوروز است، مردم شادمانه خود را براى استقبال از بهار آماده مى كنند. جشن سده از مهمترین جشن هاى ایرانى است كه در فرهنگ زرتشتیان شكلى نمادین و ارزنده دارد. درباره ریشه داستانى و اسطوره اى این جشن در منابع تاریخى چنین آمده است:
«بعد از آن كه فریدون بر ضحاك ظفر یافت، خوالیگر ضحاك، ارماییل را عقوبت كردند. او مدعى شد كه قومى را از كشتن نجات داده و اكنون به كوه دماوند باشند. فریدون با لشكر خود، سواره متوجه دماوند شد تا آن مردم را به شهر بازآورد؛ و چون شب درآمد و راه گم كردند، بفرمود تا آتش ها برافروختند و خلقى عظیم از آزادكردگان طباخ جمع آمدند و فریدون در آن شب شادى ها كرد و جشنى فرمود و ارماییل را مه مغان كرد. ایرانیان به یادگار این شادى، هر سال در آن شب آتش مى افروختند.»
البته درباره پیدایش جشن سده، داستان دیگرى هم در تاریخ اسطوره اى ثبت شده كه به كشف آتش از سوى هوشنگ اشارت دارد و بر همین اساس جشن سده را جشن پیدایش آتش لقب داده اند.
با نگاهى دیگر مى توان جشن سده را كه در اوج سرماى زمستان و در روز دهم بهمن ماه برگزار مى شده است، تمثیلى از مبارزه انسان كهن با اهریمن پلید پنداشت كه در این زمان با حربه سرماى سوزان به حیات آفریدگان اهورامزدا مى تاخته است و انسان ها هم در عوض با آتش افروختن و گرما آفریدن به مبارزه مى پرداختند. اساساً درباره ماهیت و فلسفه برگزارى این جشن در این روز مشخص، باور هاى گونه گونى مطرح است. مهمترین آنها، همان است كه قبلاً بدان اشاره كردیم: رمز و انگیزه برپایى این جشن این بود كه صد روز تا نوروز باقى مانده است و به همین دلیل هم «سده» نام گرفته است. ابوریحان بیرونى در تایید این انگاره مى نویسد:
«سده یعنى صد و آن یادگار اردشیر بابكان است و در علت و سبب این جشن گفته اند كه هرگاه روزها و شب ها را جداگانه بشمارند، میان آن و آخر سال عدد صد به دست مى آید...»
اما باور دیگر مى گوید فلسفه برپایى این جشن این است كه براساس داستان هاى اسطوره اى، در این روز تعداد فرزندان كیومرث به صد نفر رسیده است: «... و برخى گویند علت این است كه در این روز زادگان كیومرث، پدر نخستین، درست صد تن شدند و یكى از خود را بر همه پادشاه گردانیدند.»
باور دیگر این است كه چون در برخى مناطق از این روز تا زمان جمع آورى غله، صد روز باقى مانده است، این جشن بدین نام خوانده مى شود. برخى دیگر هم سده را به معناى آتش مى دانند و در وجه تسمیه این جشن مى گویند كه چون مردم رسم داشتند كه در این جشن بزرگ ملى، آتش بیفروزند بدین نام معروف شده است. در روایت دیگرى در كتاب «آیین ها و جشن هاى كهن در ایران امروز» آمده است: «واژه سده از فارسى كهن به معنى پیدایش و آشكار شدن آمده و آن را برگزارى مراسمى به مناسبت چهلمین روز تولد خورشید (یلدا) دانسته اند.»درباره چگونگى برگزارى این جشن در میان زرتشتیان و ایرانیان باید گفت كه «در ایران باستان و در میان زرتشتیان ایران، این جشن نزدیك غروب آفتاب با آتش افروزى آغاز مى شد و امروز هم با همان سنت كوه هایى از بوته و خار و هیزم در بیرون شهر فراهم شده، در حالى كه موبدان لاله به دست اوستا زمزمه مى كنند، بوته ها را روشن كرده و مردمى كه در آنجا گرد هم آمده اند، نماز آتش نیایش خوانده و سپس دست یكدیگر را گرفته به دور آتش مى چرخند، شادى و پایكوبى مى كنند. در پایان باید اشاره كنیم كه یكى از مشخصات و ویژگى هاى جشن سده، تعاون و همكارى مردم است. این جشنى همگانى است چون گاهنبار ها. در گذشته مرسوم بود كه گردآورى هیزم و خار و خاشاك براى جشن، فریضه اى دینى است و كردارى كه ثواب دارد. هر كس به اندازه توانایى اش هیزم و چوب گرد مى آورد.» ( هاشم رضى، جشن هاى آتش،ص ۱۰۱) معروف است كه بزرگترین و پرشكوه ترین جشن سده را در تاریخ مرداویج زیارى برگزار كرده است.
آتش جشن سده، آتش مهر وطن است
كاندرین ملك نخواهد كه شب تار بود
در چنین جشن طرب، آرى خورشید دگر
گر بتابد ز دل خاك، سزاوار بود
خرم است این سده و شادروان باد كه گفت:
«شب جشن سده را حرمت بسیار بود»
(محمد دبیرسیاقى)
• پنجه
جشن پنجه یكى از آیین هاى پیش از نوروز است كه رد پایى از خود به یادگار ننهاده است و امروز دیگر برگزار نمى شود و در واقع مى توان آن را از جمله آیین هاى فراموش شده باستانى دانست. این رسم مربوط به پنج روز آخر سال است كه ایرانیان باستان معمولاً آن را جشن مى گرفتند.
این جشن كه پنجه نام داشته جشنى عمومى براى عامه مردم بوده است. براساس سالنماى كهن ایران، هر یك از دوازده ماه سال سى روز است و پنج روز باقى مانده سال پنجه، پنجك، خمسه مسترقه و پیتك نام دارد.
ایرانیان این پنج روز را همزمان با یكى از جشن هاى شش گانه جشن مى گرفتند. این جشن پنج روزه آیین هاى ویژه اى نیز داشته است كه میر نوروزى یكى از آنهاست. مردم در این روزها براى شوخى و سرگرمى، حاكمى انتخاب مى كردند كه دست به كارهاى احمقانه مى زد و دستورات خنده دار مى داد. مردم هم این حاكم پنج روزه را مسخره مى كردند و آزار مى دادند. معروف است كه این حاكمان پنج روز را از غافلان و بى خبران انتخاب مى كردند و مى گذاشتند هر طور كه دلشان مى خواهد حكم برانند. اما در یك دوره این فرد را از بین اهالى محل و ترجیحاً آدم هاى ساده لوح و یا كم هوش برمى گزیدند تا جشن بهارى به واسطه حكمرانى او با شادمانى و خنده بیشترى برگزار شود. در واقع میر نوروزى تمثیلى از بازگشت به هرج و مرج نخستین و برهم زدن نظم موجود در اداره شهر، كشور و روستا بود. برخى از صاحب نظران از این هم فراتر رفته و بر این باورند كه برگزارى این آیین، بازتابى بوده است از گرایش مردم به حكومت مردم سالار... در هر حال، میر نوروزى در آخرین روز پنجه از دست مردم پا به فرار مى گذاشت و این سناریوى شادمانه كه در واقع مى توان آن را پیش درآمدى بر جشن نوروز انگاشت، به پایان مى رسید. (البته باید اضافه كرد كه برخى معتقدند كه معمولاً پس از پایان این دوره مستعجل حكمرانى، میر نوروزى را براى اضافه شدن به عمر شاه اصلى به خارج از شهر مى بردند و گردن مى زدند!)
حاجى فیروز را هم مى توان یكى از مهم ترین نقش آفرینان این سناریو دانست. این نقش را معمولاً مردى با صورت ذغال اندود شده و لباس قرمزرنگ مزین به زنگوله و آذین و دایره زنگى به دست و كلاه شیپورى به سر بازى مى كرد. حاجى فیروز شادمانه آواز مى خواند و دایره مى زد و لاى موج جمعیت شادمان مردمى كه به استقبال سال نو و جشن ملى نوروز مى رفتند، مى رقصید و طنازى مى كرد. ظاهراً این رسم شادى از دوره ساسانیان و به ابتكار شاهان خوشگذران این سلسله ایجاد شده است. اما برخى از پژوهشگران تمثیل پیچیده اى براى حاجى فیروز قائل اند. آنها بر این باورند كه حاجى فیروز نمادى است از فره وشى بازگشته از دنیاى مرگ سیاووش اسطوره اى ایران باستان و براى اثبات مدعاى خویش به ریشه شناسى واژه سیاووش اشاره دارند كه به معناى مرد سیاه یا قهرمان سیاه است و سپس با پرسشى تاكیدى مى پرسند: «آیا سیاه كردن صورت یا پوشیدن صورتك هاى سیاه مى تواند نماد سیاووش باشد یا نماد بازگشت از جهان مردگان؟...» و در پاسخى تلویحى مى افزایند: «شاید بتوان رسم عامیانه و رایج حاجى فیروز را به این امر نسبت داد. صورتك سیاه یا چهره سیاه شاید نماد مرگ سیاووش و بازگشت از جهان مردگان و آوردن شادى براى مردم و جامه سرخش شاید نماد خون و شهادت سیاووش باشد. البته این هم صرفاً برداشتى آیین شناختى و فرهنگ شناختى است. واقعیت این است كه عامه مردم از فیروز و حاجى فیروز تنها شادى مى طلبند و او را نویدبخش بهار و شادى مى دانند.» (زیر آسمانه هاى نور _ ص۱۲۳)
ترانه معروف حاجى فیروز كه غالباً زمزمه مى شود از این قرار است:
ارباب خودم سامبله بلیكم ارباب خودم سرتو بالا كن
ارباب خودم بزبز قندى ارباب خودم چرا نمى خندى
ارباب خودم سامبله بلیكم ارباب خودم اخماتو واكن
ارباب خودم عیده و نوروز
براتون مى خونه این حاجى فیروز
• چهارشنبه سورى
مردم در این روز آتش برمى افروزند و همگى از فراز زبانه هاى رنگارنگش مى پرند و شعر مى خوانند و شادى مى كنند. در واقع گرد آوردن بوته، گیراندن و پریدن از روى آن و گفتن عبارت «زردى من از تو، سرخى تو از من» شاید مهمترین اصل شب چهارشنبه سورى باشد. اما در واقع آتش هایى كه در این روز برافروخته مى شود براى راهنمایى فروهر هاى نیاكان است كه بر اساس سنت هاى فكرى زرتشتیان در این روزها به زمین و زادگاه خویش بازمى گردند تا در محفل خانوادگى خویش، آغاز فصل تازه را جشن بگیرند.
از آنجا كه در ایران كهن و بر اساس گاهنامه زرتشتى، روزهاى هفته مشخص نبوده است، این مراسم معمولاً در سیصد و شصتمین روز از سال برگزار مى شده است. آتش ها را معمولاً به شماره امشاسپندان به تعداد هفت و یا بر اساس سه نشانه ایمان: كردار نیك، گفتار نیك و پندار نیك، هفت تایى و یا سه تایى برمى افروختند. «سورى» به معناى سرخ اشاره اى است به همین آتش هاى هفت گانه یا سه گانه سرخ رنگ و گداخته.
چهارشنبه سورى هم مراسم جانبى و سنت هاى جالبى را در دل خود داشت كه عبارتند از فال كوزه، فال گوش، قاشق زنى، شال اندازى، آش نذرى، كوزه شكستن، نیایش با تندیس شیر، آجیل مشكل گشا قسمت كردن، پختن حلوا، اسپند سوزاندن، نمك گرد سر گرداندن و...
درباره ماهیت این جشن باید گفت كه در زمان هاى گذشته در غروب آخرین سه شنبه سال، مردم بیرون از خانه ها آتش روشن مى كردند و اثاثیه كهنه اى را كه در خانه تكانى دور انداخته بودند، درمیان شعله هاى آتش مى سوزاندند؛ این عمل آنها هم بى گمان جنبه نمادین داشته است و بدین معنا بوده است كه قرار است چیز هاى كهنه دور ریخته شود و چیز هاى تازه جایگزین شود. رنج ها و خستگى ها و بیمارى ها سوزانده شود و زردى رخسار خسته آدم ها به آتش سپرده شده و در عوض سرخى و شادى آتش را ارمغان بگیرند. این آیین جالب در طول تاریخ سیماهاى متفاوتى یافته است كه اغلب به جذابیت آن افزوده است. از جمله معروف است كه در اواخر سلطنت سلسله قاجار در تهران در میدان ارك، توپى به نام «توپ مروارید» وجود داشت كه در شب هاى چهارشنبه  سورى اطرافش مملو از دخترانى بود كه در آرزوى پیدا كردن شوهر بودند.آنها در این شب به بالاى این توپ قدیمى مى رفتند و براى برآورده شدن حاجتشان بر روى این توپ آرزو مى كردند. علاوه بر این در برخى از شهر هاى ایران، این جشن به شكل و شیوه نابى اجرا مى شود كه خالى از تازگى و نوآورى نیست؛ مثلاً در زنجان در مراسم كوزه شكستن، پولى با آب در كوزه مى اندازند و از بام به زیر مى افكنند.
از دیگر رسوم مردم این شهر در چهارشنبه سورى این است كه معمولاً دخترانى را كه مى خواهند زودتر شوهر بدهند، به آب انبار مى برند و هفت گره بر جامه ایشان مى زنند و پسران نابالغ باید این گره ها را بگشایند. مردم برخى از مناطق ایران زمین، از جمله آذربایجان و همدان، این جشن ملى را سمبلیك تر برگزار مى كردند بدین شكل كه تندیسه و مظهرى از زمستان درست مى كردند و آن را مى زدند و از آبادى بیرون مى كردند و جشن مى گرفتند و یا در ارومیه شب چهارشنبه سورى بر بام خانه ها مى روند و كجاوه اى را كه زینت كرده و آرایش داده، با طناب از بام به سطح خانه فرود مى آورند و مى گویند: «بكش كه حق مرادت را بدهد.» كسى كه در خانه است مكلف است كه در آن كجاوه شیرینى و آجیل بریزد و پس از آن كه در آن چیزى ریختند آن را بالا كشیده و به بام خانه دیگرى مى برند. این رسم شاید شكل دیگرى باشد از رسم سنتى و ریشه دار قاشق زنى؛ درباره رسم قاشق زنى باید گفت كه معمولاً جوانترها با انداختن چادرى بر سر به در خانه همسایه ها رفته و با قاشق زدن، از آنها شیرینى یا مشتى آجیل مى گیرند.
جالب است بدانید كه برخى از محققان بر این باورند كه مراسم چهارشنبه سورى پیش و بیش از آن كه ماهیت ایرانى داشته باشد، رسمى است كه بعد از حمله اعراب در ایران زمین باب شد. این محققان بر این باورند كه زرتشتیان پریدن از آتش مقدس را شایسته نمى دانند و در نتیجه این رسم، رسمى ریشه دار و منطبق با تقدس آتش نیست. در پایان بد نیست بدانیم كه برخى از اندیشمندان چهارشنبه سورى سالروز كشته شدن سیاووش مى دانند و آتش افروزى در این روز را نمادى از بازنمایى غم انگیز مرگ سیاووش؛ «چون در آیین زرتشتى مراسم سوگوارى در رثاى مردگان جایز نیست، پارسیان زرتشتى در آخرین شب چهارشنبه پایان سال از آتش مى گذشته اند تا خاطره سیاووش به منظور دفاع از عفت و پاكدامنى _ جاودان باقى بماند...» با چنین نگاهى ظاهراً چهارشنبه سورى را نباید از جمله جشن ها به شمار آورد.
• جشن فروردگان
علاوه بر اینها پنجشنبه آخر سال را زرتشتیان متعلق به فره وش هاى درگذشتگان مى دانستند و در این روز به زیارت آرامگاه آنها مى شتافتند و برایشان سفره تنقلات و سبزه تازه روییده مى بردند. البته این صورت امروزین این جشن باستانى است. در منابع تاریخى درباره محتواى دیرینه این جشن آمده كه در این روز معمولاً مغان و روحانیون زرتشتى، طعام و شراب درست كرده و در دخمه هاى مردگان مى نهادند تا روح مردگان از آنها بیاشامند و بخورند. اما درباره زمان برگزارى این آیین اتفاق نظر وجود ندارد. براساس برخى مدارك و شواهد تاریخى دیگر، این آیین نه در روزهاى پایانى سال كه در روز فروردین از ماه فروردین یعنى نوزدهم فروردین ماه برگزار مى شده است. در این روز زرتشتیان معتقد به دخمه ها رفته و در معبد، چوب صندل بخور مى دادند و موبدان با نذر و میوه و گل مراسم  آفرینندگان به جاى مى آوردند.
• نوروز و رسوم آن
اما جشن راستین نوروز در هنگام تحویل سال نو برگزار مى شد. محققان، نوروز را نمادى از آرزوى دیرینه آدمیان براى بازگشت جاودانه به موطن خویش مى دانند. در واقع بر اساس این پندار، «ایرانى ها با نو كردن زمان ادوارى درصدد احیاى همین اسطوره بازگشت جاودانه بودند كه محصولش تسخیر زمان و احساس نكردن گذشت تاریخى و دست یافتن به زمان اسطوره اى، ازلى و قدسى بوده است.» (زیر آسمانه هاى نور _ ص ۱۳۱)
رسم بود كه در این هنگام سفره اى نمادین بگسترانند و آن را تا آخرین روزهاى جشن گسترده نگه دارند. سمبل ماندگار این سفره هفت سین بود كه هر كدام با فلسفه و سمبلى خاص، به مفهومى اشاره داشت. ظاهراً هفت نمادى بوده است از هفت امشاسپند، یاریگران اهورا مزدا در آفرینش، برخى مورخان معتقدند «سین مخفف سینى است.» بدین معنى كه در نوروز، هفت سینى را براى هفت امشاسپند مى آراستند یا آنكه براى بركت و شگون در هفت سینى، دانه هایى را كه بركت به سفره مى آورد، مى رویاندند و آنگاه در سفره نوروزى مى گذاشتند. براساس این انگاره هیچ اجبارى براى این كه هر چه در این سفره نهاده مى شود با حرف سین آغاز شود، وجود ندارد.
صادق هدایت در كتاب نیرنگستان خود، درباره چیز هایى كه از گذشته رسم بوده و سر سفره نوروز مى نهادند مى نویسد: «بالاى سفره هفت سین، یك آینه مى گذارند دو طرفش جار با شمعدان كه در آنها به عده اولاد صاحبخانه، شمع روشن مى كنند _ چیزهایى كه در سفره مى گذارند از این قرار است: قرآن، نان بزرگ، یك كاسه آب كه رویش برگ سبز است، یك شیشه گلاب، سبزه [...] در خوانچه هفت چیز كه اسمشان با سین شروع مى شود باید باشد: سپند، سیب، سیه دانه، سنجد، سماق، سیر، سركه، سمنو، سبزى، به اضافه ماست، شیر، پنیر و تخم مرغ رنگ كرده...»
اما سین هایى كه در سفره هفت سین مى نهند، همگى نمادى از بركت، شادى، امید، زندگى و بارورى اند.
سبزه نماد همه روییدنى ها، سبزى ها و در واقع نماد كشت غلات و بركت است و معمولاً به همراه سمنو از گندم تهیه مى شوند و گندم از گذشته هاى اساطیرى تاریخ انسان، مقدس ترین گیاه است و بر همین اساس، جوانه گندم نماد بارورى، رویش و وفور نعمت محسوب مى شود.
سیب، نماد بارورى و زایش و همچنین نماد عشق و دلباختگى است و زیبایى طبیعت را با عطرى خوش فرایاد مى آورد و سكه علامت بركت، دارایى، نعمت و روزى و ثروت است. سیر یك گیاه طبى قدیمى است و خواص درمانى و دارویى زیادى دارد و از بین برنده درد هاست و به همین دلیل است كه با وجود آنكه ایرانیان باستان، بوى سیر را اهریمنى مى دانستند، این گیاه را به نشانه سلامتى در سفره مى گذاشتند. سنجد میوه اى اساطیرى، خوش طعم و خوش بوست كه در گذشته بر این باور بودند كه بوى برگ و درخت سنجد، محرك و برانگیزاننده عشق و نشاط و دلباختگى است.
اجزاى دیگر هفت سین كه با سین شروع نمى شوند نیز سمبل پاكى، بركت و تداوم شادمانه زندگى اند:تخم مرغ ساده ترین نماد زایش است، همچنین نماد نطفه، بارورى، زایش و آفرینش، به ویژه از این نظر كه در اساطیر ایرانى، تخم مرغ را نمادى از جهان بیكران هستى مى دانند چرا كه از گذشته هاى دور، جهان را به شكل تخم مرغى مى دیدند كه پوسته آن نشانه آسمان و زرده اش نشانه زمین است. آیینه نشانه پاكى، نور، شفافیت، روشنایى و شادابى و سرزندگى و وسیله اى است كه در آن مى توان زندگى و آینده را دید.
اسپند از نظر لغوى، مقدس معنا مى دهد كه با سوزاندنش، بوى خوشى برمى خیزد كه در گذشته تصور مى كردند دافع چشم بد است.
آب، سمبل آناهیتا الهه آب است. ماهى نماد تازگى، طراوت، بى آزارى و معصومیت و مایه زندگى است و ضمناً موجودى است كه در آب روشن و شفاف زندگى مى كند و حیاتش وابسته به آن است و در گذشته، غذایى كامل و اشرافى بوده است. از سوى دیگر قرار دادن ماهى در سر سفره هفت سین، یادآور تصور ایرانیان باستان درباره نظام آفرینش است. ایرانیان باستان براین باور بودند كه زمین روى شاخ گاوى است و آن گاو روى پیكره یك ماهى بزرگ ایستاده است. علاوه بر این قدیمى ها عقیده داشتند، در لحظه تحویل سال گاو، زمین را از یك شاخ به شاخ دیگر پرتاب مى كند. بنابراین، تخم مرغى را روى آیینه مى گذاشتند و معتقد بودند در لحظه تحویل سال، تخم مرغ تكان مى خورد.
یكى دیگر از آیین هاى خاص نوروز دید و بازدید هاى مرسوم مخصوصاً از بزرگان است. این رسم ارزنده ظاهراً برداشتى است از بارعام پادشاهان در گذشته تاریخى این مرز و بوم. در زمان هاى دور، پادشاهان در روزهاى نخست نوروز مردم را به حضور مى پذیرفتند و به آنها عیدى مى دانند. عوام نیز متقابلاً براى پادشاه هدایایى مى بردند. در این روزها مردم در دربار شاه مورد پذیرایى قرار مى گرفتند. امروزه رسم دیدار با پادشاه تبدیل به رسم دیدار با بزرگان فامیل شده است و مردم هدیه نوروزى را از بزرگان خانواده مى گیرند.
گزنفون در ترسیم شیوه برگزارى این جشن ملى در حضور شاهنشاه ایرانى مى نویسد: «در آغاز گروهى از مردان نیزه دار مى آمدند، سپس گاوان و اسبانى را براى قربانى مى آوردند. آن گاه گردونه مقدس اهورا مزدا و به دنبال آن گردونه اى دیگر خاص مهر و گردونه اى دیگر خاص آناهیتا به میدان مى آمدند. آنگاه همه به سوى پرستشگاه ها مى رفتند تا مراسم قربانى را به جاى آورند. قربانى به دست شاه و در ستایش اهورا مزدا و مهر صورت مى گرفت. اگر شاه در جشن حاضر نبود، مراسم قربانى انجام نمى یافت. پس از آن مسابقات تیراندازى آغاز مى شد كه شاه نیز در آن شركت مى جست و بنا بر سنت پیروز مى گشت و جایزه پیروزى را كه گاوى بود به دست مى آورد.»
• سیزده به در؛ اختتامیه جشن نوروز
مجموعه جشن هاى شادمانه نوروز با رها شدن در آغوش طبیعت به پایان مى رسد. جشن سیزده به در در واقع اختتامیه این جشن هاست. رسم است كه مردم باید در این روز بخندند و بخندانند. شادى بیافرینند و شادمانى كنند. شاید این كار براى رهایى از نحوست عدد سیزده كه بر بسیارى از فرهنگ ها حاكم است، توصیه شده است. البته باید این را هم اضافه كنیم كه این جشن به نحوست عدد سیزده ارتباطى ندارد و بیشتر یادآور انگاره هاى انسان زرتشتى درباره آفرینش و فرجام آن است. در توضیح این موضوع باید گفت: زرتشتیان بر این باور بودند كه حیات دنیوى و در واقع عمر جهان هستى، دوازده هزار سال است و پس از به پایان رسیدن این دوازده هزار سال و در آغاز هزاره سیزدهم، سوشیانس یا همان رهاننده فرجامین و منجى نهایى، از راه رسیده و پیروزى نهایى را براى اهورا مزدا به ارمغان مى آورد. فلسفه جشن سیزده به در در اصل به این نگره گره مى خورد. این روز را از این جهت به دل طبیعت مى روند تا به شایستگى سمبلى باشد از تداعى حیات انسان در بهشت ! از سوى دیگر از آنجا كه این روز به ستاره باران، یعنى بیشتر، اختصاص دارد، مردم به طبیعت مى آیند تا نیایش بخوانند و از اهورا مزدا طلب بارندگى كنند. این موضوع ظاهراً اهمیت كشاورزى را در میان زرتشتیان مى رساند. به همین مناسبت است كه در این روز، از دیرباز مردم ایران به دشت و صحرا مى رفتند تا با شكست دیو خشكسالى، گوسفندى براى فرشته باران، قربانى و بریان كنند تا این فرشته كشت هاى نو دمیده را از باران سیراب كند. كاهو سكنجبین و چاقاله بادام از خوردنى هاى مرسوم عصر سیزده به در است كه به شكلى نمادین اشاره اى است به سبزینگى طبیعت در این فصل از سال.
از جمله رسم هاى ارزنده دیگر در این روز، به آب افكندن سبزه هاست كه در واقع عملى تمثیلى و نمادین محسوب مى شود. به معناى فدیه دادن به ایزد آب ها، ناهید! برخى دیگر این رسم را چنین تعبیر مى كنند كه در پایان روز سبزه را میان آب رودخانه یا دریا مى اندازند زیرا اعتقاد دارند كه این سبزه تمام دردها و بیمارى ها را در خود جمع كرده است بنابراین دست زدن به سبزه دیگران موجب انتقال این مشكلات به فردى دیگر مى شود. از سوى دیگر بنا بر رسمى كهنسال، پسرها و دخترهاى جوان براى برآورده شدن آرزوها و یا یافتن همسرى مناسب سبزه ها را گره مى زنند. اعتقاد بر این است كه وقتى گره سبزه ها باز شود، تمامى مشكلات حل مى شود و آنها به آرزوى خود مى رسند. محققان گره زدن سبزه براى باز شدن بخت را نمادى مى انگارند از پیوند میان زن و مرد براى تسلسل نسل ها و از همین نكات است كه درمى یابیم در دل هر جشن و آیینى با انباشتى از سمبل هاى زیباى زندگى روبه روییم.

 

نوشته شده توسط داریوش در  پنجشنبه 25 اسفند 1384  و ساعت 06:03 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 دوشنبه 8 اسفند 1384

[عمومی , ]

هشتم اسفند ماه امسال درست بیست سال از مرگ "غلامحسین بنان" آواز خوان بزرگ ایران می گذرد. بنان نخستین کسی بود که آواز خوانی را از چهارچوب کهنه سنتی به درآورده، پیرایه های تعزیه ای را از آن زدوده، در گزینش شعر پیوند آن با موسیقی دقت و سلیقه به خرج داده و با همخوانی های گرم و محفلی خود به آواز سنتی جلوه ای تازه بخشید.

"آواز" در مجموعه موسیقی سنتی ایران اهمیت بسیاری دارد و بخش بزرگی از این اهمیت از شعر و شیوه پیوند آن با موسیقی بر می خیزد. از همین جاست که نقش آواز خوان بر جسته می شود. او باید آشنایی عمیق با شعر و توانایی کافی در عرضه موسیقایی آن داشته باشد.

"روح الله خالقی" بسیاری از خوانندگان گذشته را نا آگاه از چند و چون این پیوند می دانست: " آنان معنای شعر را درست نمی فهمند و چون نمی فهمند، پای بند درست ادا کردن آن هم نبودند و همه حواسشان را به 'چهچه و غلت و تحریر' می دادند. از سوی دیگر 'رسم زمانه هم آن بود که بلند و در اوج بخوانند و در واقع فریاد بکشند.' با چنین شیوه ای خواننده اگر هم می خواسته، نمی توانسته کلمات را درست ادا کند."

به گفته خالقی، آنها که "در مکتب تعزیه تربیت شده اند، بیشتر علاقه به بلند خواندن داشته اند ولی سبک خواندن شان امروز مطلوب ما نیست."

بنان ولی با آن که یکی از آموزگارانش از اهالی روضه و تعزیه بوده، این سبک و روش را به هم زده و شیوه ای تازه و شفاف و تاثیر گذار در آواز خوانی به کار بست.

زندگینامه

غلامحسین بنان در سال 1290 خورشیدی در تهران و در خانواره ای اهل هنر و فرهنگ زاده شده، پدرش از دیوانیان و دارای آوازی خوش بود و مادرش که نسب از خانواده قاجار می برده، با نواختن پیانو آشنا بود.

اعضای دیگر خانواده نیز هر یک به شکلی با موسیقی نزدیک بوده اند. زندگی دیوانی و فرهنگی، سبب آشنایی خانواده با بزرگان موسیقی زمان شد.

دو برادر معروف وابسته به خاندان هنر: آقا حسینقلی و میرزاعبدالله و نیز درویش خان و مرتضی نی داود از میهمانان اصلی مجالس بزم در خانه آنها بوده اند. در یکی از همین مجالس بزم، پدر دریافته که فرزندش صدای خوش را از او به ارث برده است.

او را نیز چون خواهرانش نزد نی داود فرستانه تا به فراگیری موسیقی و رموز آواز خوانی بپردازد.

غلامحسین بعدها از او آموزگار دیگر نیز بهره گرفت: ناصر سیف و میرزا طاهر ضیاء رسایی، روضه خوانی معروف به "ضیاء الذاکرین".

غلامحسین بنان، از سال 1321، دو سال پس از بنیاد نخستین فرستنده رادیویی در ایران به این سازمان پیوست و به آواز خوانی پرداخت. نخست، عبدالعلی وزیری، او را به خالقی معرفی کرد و خالقی نیز آزمایش و پرورش صدای او را به ابوالحسن صبا سپرد.

می گویند صبا در نخستین آزمایش، درآمد سه گاه را که به پایان برده از بنان خواسته که گوشه حصار را بخواند و او آن چنان با مهارت خوانده که دیگر نیازی به آزمایش های بعدی باقی نگذاشت!

بنان در آغاز کار در رادیو، تنها "آواز" می خوانده ولی چندی بعد به توصیه خالقی(عکس)، پذیرفته که "تصنیف " نیز بخواند

کشف بنان، برای خالقی و دیگر دست اندرکاران موسیقی ملی، موهبتی تلقی می شد. زیرا که تازه "انجمن موسیقی ملی" را بنیاد کرده بودند و به خواننده ای خوش صدا و ردیف شناس نیاز داشتند. با تبدیل انجمن، به هنرستان عالی موسیقی ملی، بنان نیز رسما به استخدام هنرهای زیبای کشور در آمد و علاوه بر همکاری با ارکستر هنرستان به تدریس آواز خوانی نیز پرداخت.

با بنیاد "برنامه گلها"ی رادیو از سوی "داود پیرنیا" عرصه تازه و گسترده تری برای آواز خوانی های بنان پدید آمده و او پانزده سال تمام (1350-1335) پای ثابت در بخش های مختلف این برنامه (گلهای رنگارنگ، گلهای جاویدان، یک شاخه گل و...) بود.

در این برنامه، استادان تراز اول موسیقی سنتی چون روح الله خالقی، ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، احمد عبادی، حسین تهرانی، علی تجویدی، لطف الله مجد و جواد معروفی با او همکاری داشته اند.

بنان در آغاز کار در رادیو، تنها "آواز" می خوانده ولی چندی بعد به توصیه خالقی، پذیرفته که "تصنیف " نیز بخواند.

او با این کار نه تنها به تصنیف های دوره مشروطیت جلوه و جلای تازه بخشیده، بلکه آهنگسازان سنتی را نیز به ساخت و پرداخت تصنیف های ارزشمند برانگیخته است.

تصنیف هایی که با صدای او به یارگار مانده، از بهترین آفریده ها در قلمرو موسیقی سنتی به شمار می رود. در این میان می توان از فراگیر ترین آنها یاد کرد:
حالا چرا؟ (آهنگ: خالقی - شعر: شهریار)، روز ازل ( مرتضی محجویی - رهی معیری) ، می ناب و جام جم (خالقی - حافظ)، عاشقی شیدا (تجویدی - منیر طه) ، و الهه ناز (اکبر محسنی - کریم فکور)

همچنین سرود "ای ایران" (خالقی - حسین گل گلاب) که سالهاست نقش سرود ملی ایرانیان را ایفا می کند، دلنشین ترین یادگاری است که با صدای بنان بر جای مانده است.

بنان در سال 1336 در یک سانحه اتومبیل، یکی از چشمان خود را از دست داد، ولی پس از آن نیز همچنان به خواندن ادامه داد. از سال 1345 است که به مرور از حجم خواندنی ها کاسته و چند سال بعد خود را بازنشسته کرد.

بنان به گفته همسرش از اواخر سال 1357، سال انقلاب، به سبب "حوادث و وقایع جاری و یاس و نا امیدی" دلخور شد و به بستر بیماری افتاد. او سرانجام در هشتم اسفند ماه سال 1364 به دلیل نارسایی "دستگاه گوارشی" چشم از جهان فرو بست.

ویژگی ها

ارزش موسیقایی در آوازخوانی های غلامحسین بنان از پیوند در عامل طبیعی و هنری شکل می گیرد.

عامل طبیعی، جنس و رنگ صدای اوست که در تاریخ موسیقی سنتی ایران اگر نگوییم بی نظیر، دست کم کمیاب است. وقتی حرف از صدا و آواز به میان می آید، همه پیش از هر چیز به "ششدانگ" بودن آن می اندیشند. حال آن که موسیقی سنتی ایران بیش از صدای ششدانگی، صدای "با حال" می طلبد. جیغ و فریاد چندان با مزاجش سازگار نیست. اهل نجوا و زمزمه است.

صدای بنان همانی است که موسیقی سنتی ایران می طلبد. نه تنها حجم ضروری برای اجرای راحت آن را دارد که با ویژگی های عاطفی آن نیز سازگاری نشان می دهد.

صدای او از "بم های میانی"، صدای مردانه است (نزدیک به باریتون) و جان می دهد برای جلادادن به محتوای عرفانی شعر و موسیقی سنتی.

غلت و تحریر های کوتاه - و نه بلند- در صدای او، حرکت های آرام و غیر جهشی در خط سیر آوازهای سنتی همخوانی دارد و به خواب و بیدار مخمل می ماند.

اما این ویژگی های طبیعی صوتی اگرچه ضروری است ولی کافی نیست. باید با ویژگی های فنی و هنری درآمیخته شود. صدا هر چه از "جنس خوش" باشد، تا درست پرورش پیدانکند، به آواز دلنشین تبدیل نخواهد شد. دانایی هنری و توانایی فنی می طلبد. دانایی بر محتوای موسیقی و شعر سنتی و توانایی در اجرای ظریف پیوندی آن ها.

غلامحسین بنان مجموعه ای از این داده های طبیعی و یافته های فنی و هنری را در خود داشت آن چه از خوانده های او به جای مانده می تواند برای خوانندگان ریز و درشت ما نقش سرمشق و "دستور" را ایفا کند.

"فریدون مشیری" توصیف دل انگیزی برای آواز خوانی های بنان به دست داده است:

نغمه می غلتید، گفتنی بر حریر
آبشار شعر، گل می ریخت، نغز و دلپذیر

مخمل مهتاب بود این یا طنین بال قو
پرنیان ِ ناز ِ آواز ِ سراپا حال او؟

 

نوشته شده توسط داریوش در  دوشنبه 8 اسفند 1384  و ساعت 08:02 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


مطالب پیشین...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وبلاگ من ...

  وبلاگ من

  ایمیل من

[yahoo]


بایگانی ...

 نویسندگان

داریوش (134)


موضوعات

عمومی (134)


 آرشیو

خرداد 1385 (1)
اردیبهشت 1385 (1)
فروردین 1385 (13)
اسفند 1384 (11)
بهمن 1384 (23)
دی 1384 (14)
آذر 1384 (40)
آبان 1384 (24)
مهر 1384 (7)


صفحات

1 2

 

 

لینكستان ...

 

لینكدونی ...

شعر ایرونی (-)
آ وای آزاد (-)
روزنامه صبح به وقت تهران (-)
گردون (-)
آرشیو لینكدونی

 

جستجو ...

جستجو در بلاگ

 

خبرنامه ...

 

آمار وبلاگ...

امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل مطالب :

كل نظرها :

كل بازدید ها :

افراد آنلاین : [online]